پیغام مدیر : هر روز با ما باشید با مطالبی خوب و خواندنی جدید و هزار مطالب زیبای دیگر .. گلچین روز از بهترین سایت ها ووب سایت های خوب با مطالب جذاب و خواندنی از سراسر دنیا در موضوعات مختلف علمی ، دینی, تاریخی, سرگرمی، نرم افزار و خیلی چیزهای دیگر. اگر در مورد مطلبی اطلاعات می خواهید یا اینکه دنبال چیزی می گردید در قسمت نظرات آنرا در خواست کنید. مطالب عنوان شده صرفا نظرات شخصی من بوده و یا مطالبی بوده که من با آنها موافق بوده ام و دلیلی بر صحت تمامی مطالب نمی باشد. امید وارم استفاده لازم را ببرید ممنون.. hlgole@yahoo.com (lorestani)
<%FriendUsername%>
پشتیبانی Blogtak.com اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات ماوراء الطبیعه ودرمانهای روحی GEME بازی لینک های جالب و دیدنی روز مناسبتهای سال موفقیت های مدیریتی موقعيت جغرافيايى و تقسيمات سياسى استان مدیریت های گوناگون و خواندنی مدیریت های شغلی و کاری نوحه و مداحی روز چگونه لاغرشویم نگاهی به جاذبههای گردشگری استان مركزی ُsms های جدید روز گفتار های دوست داشتنی بزرگان و شما گذری بر طبیعت جذاب چشمه ها و سرابهادر استان مرکزی گردشگری های استان مرکزی پول های کشورهای مختلف پرسش های دینی شما آموزش های از راه دور (انترنتی) اآنلاین انواع ورزش اخبار و روش های تجارت اخبار روز اخبار سلامتی و بهداشت استان مركزی، كانون مشاهیر استخدام در اراک اطلاعات ورزشی استان مرکزی اطلاعات توریستی در مورد ایران تفکرات خدائی در اندیشمندان ایرانی تبلیغات شما رایگان پذیرفته میشود تست های روانشناسی خود حتما ببینید جوک های خنده دار حدیث روز خوردنیهای شفا بخش خبر های هنری خبر های ورزشی خبر های گردشگری تصویری ایران و جهان خبر های پزشکی خبر های تاریخی خبر های خواندنی خبر های سینمائی خبرهای انترنتی خبرهای انترنتی و رایانه خبرهای علمی روز دانلود موسیقی دانلود کتاب دانستنیهای پزشکی دانستنیهای آمارهای برای همه چیز دانستنیهای خوب برای همه دانستنیهای روز دانستنیهای علمی فرهنکی اقتصادی سیاسی استان مرکزی دانشگاه های استان مرکزی داستان های کوتاه تاریخی و جدید داستانهای کوتاه و خواندنی دعاهای روز هفته روش های موفقعیت در زندگی روش های تجارت روش گره زدن كراوات راه های موفقعیت رازهای عشق رازهائی برای زنان خوب خوش فکر راستگوئی و صداقت وایمان زندگی چیست ؟ سوال های دینی روز سرگرمی روز شهرهای استان مركزى شخصيت تاثير گذار جهان شعرهای گلچین شده علم. زندگی. دانش . جوانان عکس های خبری عکس های دیدنی لینک ها ایمیل! جی میل بزنید email account ایمیل بزنید یاهو email account « گـــــوگـل » google.com « یاهــــــــو »yahoo.com ايميل email account کلوپ eshghekhodayi آپلود عکس1 سایت متخصصین اراک- ایران آپلود عکس2 پارسی بلاگ گلچین ها روز ایران بلاگ گلچین روز لرستانی بلاگ ادبیات فارسی و انگلیسی روز دیدنیهای تصویری روز اراک استانداری مرکزی http://webzzz.com/ www.myyearbook.com my.opera.com/blog دانلود فایل فشرده و عکس پایگاه اراک پچ پچ سازمان نظام مهندسی کشاورزی پایگاه سلطان آباد نو پایگاه اراک نیوز پايگاه اراك خبر وبلاگ سيد احمد لطفي نياز مركزي نارستان (ساوه) پایگاه روزنه فضول اراکی هفته نامه نامه امیر هفته نامه شمس استانداري مركزي فرمانداری اراک شهرداری اراک شورای شهر اراک فریبا آباقری رضا مهدوي هزاوه همه چیز بدانیم * مهسا امر آبادی جامعه مجازی سپنتا سایت عکس مزید آبادی عکس از اراک مزید آبادی هواداران تیم صنایع اراک نرم افزار و سخت افزار و دانلود لینک دانلودآخرین نرم افزارهای خط شکن موجود سایت تخصصی موبایل بورس و سهام اخبار http://hlgole.iranblog.com/ سایت ورزشی تربيت بدني استان مركزي فهرست پرسش های دینی شما همه چیز در باره شیطان آموزش رانندگی کشور حسن سبیلانی اردستانی دانستنهای خبری روز 360درجه گلچین روز سایتهای مورد نیاز استان مرکزی اراک لیست مقالات دانشمند اداره کل زندانهای استان مرکزی انجمن م اه واره سایت م ه واره آپلود عکس tinypic پاسخگویی آنلاین دانلود کتاب خارجی book دانلود کتاب ای تی عکسهای دیدنی وبلاگ خوشمزه مدرسه اینترنتی تبیان ادبیات زبان فارسی و انگلیسی دانلود بهترین ها مجله الکترونیک اراک نیوز دامین رایگان اراک فردا اراک انتخاب وخبر های روز اراک از نگاه من ایسکا نیوز اراک پندار گلچین های معماری روز 1000گل گلچین روز چت روم سبز چت روم ابی مادران با اندیشه خدائی گوناگون تخصصی حقوق و فقه گزارش روزانه یک معلم شرکت مهندسان دژان طرح بازاریابی و تجارت مرکز جهانی و اطلاع رسانی قرانی آل البیت نمایندگی مقام مغظم رهبری آلبوم ترانه ها و موزیک گلچین های روز و مداحی و نوحه کانال رشد flashvortex all in one stuff آلبوم ترانه ها مهندسی معدن آشپزی روز دانلود ها دانستنیهای کنکوری آبزیان اراک بهترین ماهی های زینتی گــــــروه های آمــوزشی ابتـــــــــــدایی شرکت مهندسین بنیان اراک پارس مهراز دانشگاه آزاد اراک hlgole اضافه کردن لینک کاملترين فروشگاه مجازي رايانه خانه مديران جوان طب قرآنی استاد دکتر خدادادی لرستان تحرک رمز سلامتی اراک موزیک بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی دانستنیهای قناری شبکه ورزش ایران ورزشی كلاشينـكـف ديـجيتال چت روز صبا سايت درمانگر، طب سنتی رشد دانستنیهای خبری روز ولاشجردی اخبار و فن آوری روز ارتباط با رئیس جمهوری دانستنیهای گلچین روز برای شما علاقمندان مجله دنا مقالات علمی آبزی پروری در ایران my کامپیوتر دختران ایرانی تعاون استان مرکزی راهكار مديريت سایت های ایرانی عمران و معماری باشگاه جوانان ايراني چهل حدیث روزه خانواده اجتماع آموزش مجازی ستاره خلیج عشق خدائی ایران ترانه مدیریت ترویج و نظام بهره برداری استان مرکزی بخش مقاله روز مقالات زبان انگلیسی روز دایره المعارف ها | سایت های عمومی علمی | موضوعات متفرقه واژه نامه علوم باطني پاتوق بچه های دلیجان گــروه آمـــوزش و پـرورش هنر و زبان مکتب کمال محمود معظمی مجموعه مقالات آموزش امداد، نجات و دانشهای اولیه احیای زندگی این روز ها مجله آب هوای اراکweather.yahoo.com چت انگلیسی موبایل خان اباد کد جاوا و کد قالب نامه امیر دانلود فیلم مستقیم http://lorestani.bloghaa.com/ http://monitor.shahrib.info http://www.lorestani.blogfars.com/ مجله گلچین blogfars.com=lorestani http://pmcblog.com عشــق خـــــدائــي مــــادران و پدران مهـــــربان با اندیشه خدائی ورزش برای همه ماساژ درمانی مشاهده فيش حقوقي بازنشستگي كشوری فرهنگیان هنرستان حرفه ای پسرانه نام آوران http://lorestani.pib.ir/ ارسال برای دیگران لطفاً به من کمک کنید. لطفاً به من کمک کنید. یک روز یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت: - آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم از پس مشکلاتم بر بیام. لطفاً به من کمک کنید. دکتر پیل جواب داد: - باشه فقط یکم صبر کن من یک سخنرانی دارم بعد از سخنرانی به تو جایی رو نشون میدم که هیچ کس اونجا مشکلی نداره. مرد جوان خوشحال میشه و میگه: - باشه من منتظرم. هر طور شده به هر قیمتی من به اونجا میرم. بعد از سخنرانی پیل اون مرد رو به اون مکان برد. میتونید حدس بزنید اونجا کجا بود؟ قبرستان پیل یه نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت: - اینجا 150 نفر اقامت دارن بدون اینکه مشکلی داشته باشن. مطمئنی که میخوای به اینجا بیای؟ واقعاً همینطوره. همه ما توی دنیایی زندگی میکنیم که پر از مشکلاته و تا پایان عمرمون با اونها دست و پنجه نرم می کنیم. فقط زمانی خلاص میشیم که عمرمون توی این دنیا به پایان برسه. پس بهتره برای پیروزی از مشکلاتمون از خدا کمک بخواهیم و زمانیکه با آنها روبرو میشیم اون رو یک چیز عادی بدونیم. توی مسابقه دو با مانع شرکت کنندگان موانع را جزئی از مسابقه میدانند و برای رسیدن به خط پایان و پیروزی موانع را پشت سر میگذارند و هرگز به خاطر اینکه ممکنه با موانع برخورد کنند از دور مسابقه خارج نمیشن. زندگی ما هم مثل مسابقه دو با مانع میمونه. بهتره ازش فرار نکنیم بلکه خودمون رو برای مقابله با اونها آماده کنیم. حالا بهتره اینکار رو بکنیم : هرگاه با آزمایشها روبرو میشوید آن را کمال شادی بیانگارید، زیرا میدانیم گذار ایمان شما از بونه آزمایشها پایداری به بار می آورد. * پس: دلسرد نمیشویم هر چند انسان ظاهری ما فرسوده میشود انسان باطنی روز به روز تازهتر میشود.* چون: در سختیها نیز فخر میکنیم، زیرا میدانیم سختیها بردباری به بار میآورد و بردباری شخصیت را میسازد و شخصیت سبب امید میشود و امید به سرافکندگی نمیانجامد. * نوشته شده توسط سجاد لرستانی در ساعت 09:01مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران داستان سنگ و سنگ تراش داستان سنگ و سنگ تراش روزی، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد. در يك لحظه، به فرمان خدا او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان. مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر ميشدم! در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است . او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و آرزو كرد كه تبديل به ابري بزرگ شود و آنچنان شد. كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد. همان طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خورد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است! نتيجه اخلاقي اي كه از اين حكايت ميگيريم اينست كه بايد قدر موقعيت ها و لحظات زندگيمان را بدانيم و نگذاريم با زياده خواهي و تندروي كه ممكن است ناشي از نوعي حسادت نسبت به اشخاص ديگر باشد شرايطي را بوجود بياوريم كه وضعيت فعلي ما دچار مخاطره شده و در نهايت وضع از اين حالتي كه هست، بدتر هم بشود ! چون اينگونه رفتارها كه حاكي از خواسته هاي نابجا و انتظار دست يافتن به روياهاي محال است اين امكان را بوجود خواهد آورد كه به ورطه اي سوق داده شويم كه شايد ديگر راه برگشتي بوجود نيايد !شكر نعمت، نعمتت افزون كند کفـر ، نعمت از کفت بیرون کند مهربان باش شاید که فردائی نباشد دوست دار شما عشق خدائی نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 11:05مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران يكي بود يكي نبود (4) يكي بود يكي نبود (4) يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود... روزي روزگاري يه موش كور يه موش صحرايي رو براي شام دعوت كرد به خونش و براش يه سور جانانه درست كرد كه تو نوع خودش بي نظير بود و همه جور غذايي از بره كباب و شنيسل مرغ و جوجه و ..........گرفته تا پيتزا و همبرگر و چيز برگر و نون اضافه و دوغ و نوشابه و سون آپ و شربت آلبالو و ...خلاصه همه چيز از شير مرغ تا جون آدميزاد رو روي ميز آماده كرد و دوتايي با هم نشستند سر ميز شروع كردن به خوردن حالا نخور و كي بخور. هنوز چند دقيقه اي از آغاز ضيافت نگذشته بود كه يه مرتبه يه صدايي اومد و قلب جفتشون ريخت ته پاچه هاشون .موش صحرايي تا صدا رو شنيد پا گذاشت به فرار، موش كور هم به دنبالش. در مورد صدا فكر هاي بد نكنين ، صدا مربوط بود به يه شكارچي كه اومده بود مثل اون دوتا دلي از عزا در بياره . چند دقيقه اي به سكوت گذشت، شكارچي كه ديد انگار نميتونه موش ها رو بگيره دمش رو گذاشت رو كولش و رفت. موش كور به موش صحرايي گفت خوب بيا بريم بقيه غذامون رو بخوريم و امشب رو خوش بگذرونيم. موش صحرايي يه كم چپ چپ بهش نگاه كرد و گفت نه پسر خاله من سير شدم ديگه ميل ندارم. فردا شب تو بيا خونه من. درسته كه من نميتونم چنين ميز رنگ و وارنگي براي تو بچينم اما در عوض منزل امنه و چيزي آسايش و امنيت زندگيم رو بهم نميزه. حالا نتيجه هايي كه ميشه از اين قصه بفهمبم: 1- ما از اين قصه نتيجه مي گيريم كه بايد به پدر و مادرمون احترام بذاريم. 2- لذتي كه پشتش يه ترس بزرگ باشه اصلا ارزشمند نيست. ميشه گفت اون ترس تمام لذتي رو كه بردين از دماغتون در مياره. 3- هركي به مهموني دعوتتون كرد سرتون رو مثل ............ .. زير نندازين و برين. يه كم اول درموردش فكر كنين ببينين آيا واقعا فقط به مهموني دعوت شدين يا اينكه به عواقب مهموني هم دعوت شدين.البته مهموني كه فقط يه مثاله به هر پيشنهادي بايد درست فكر كرد و جوانب كار رو كامل سنجيد. 4- اي بابا تو اين دوره رونق اقتصادي (!!!!....) مگه ميشه با 219600 تومن درآمد ماهانه، تازه اگه اونم بهت بدن همچين سفره هاي رنگيني انداخت. فكر كنم نويسنده اين داستان يا از طبقه مرفهين بيدرد بوده يا خيلي خيالاتي. به هر حال ما كه فقط اسم اين قضا ها رو شنيديم ولي حتي نميدونيم چه جوري ميخورنشون. 5- فكر مي كنم موش صحراييه يه جورايي اصل و نسبش به اصفهانيا ميرسيده كه به دوستش ميگه "من نميتونم چنين ميز رنگ و وارنگي براي تو بچينم " اين از اون تعارف اصفهانيا بود كه تو دهنه در مي ايستن، طوري كه هيكلشون كل دهنه در رو پر ميكنه،بعد ميگن : دادا بيا تو، دمي در بدس! 6- اصفهانياي عزيز لطفا جوگير و غيرتي نشين و منو ايميل بارون نكنين. من خود اصفهانيم. 7- قابل توجه كليه عزيزان كه : الف) تموم نوشيدني هاي سر ميز شام اين دو موش عزيز غير الكلي و مجاز بود ب) اين دو موش محترم هر دو پسر بودن پس فكر هاي بيجا نكنين ج) منظور موش صحرايي از جمله "خوب بيا بريم بقيه غذامون رو بخوريم و امشب رو خوش بگذرونيم" گذراندن وقت به وسيله تفريحات سالم مانند تماشاي فوتبال بود ( اي واي..... ليگ ملت هاي اروپا هم كه تموم شد.......... خوب بالاخره يه فوتبالي ميديدن ديگه!!!)، لازم به ذكره كه اين دو عزيز فوتبال رو از شبكه سوم سيما ميديدن و هرگونه استفاده از ماهواره و اينا توسط اينجانب تكذيب ميشه. 8-خجالت نميكشي؟ پارتي ميري؟ اين همه تفريح سالم. خوبه برم زنگ بزنم كميته بريزن بگيرنت ؟ قيافشو! اكس مصرف ميكني ؟ برو يه باره معتادم بشو تا كلكسيونت كامل بشه. انگل اجتماع. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 06:47مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران داستان زندگی انسان داستان زندگی انسان روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتادهاى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكلترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو دادهام". شاگرد به او گفت: "خواهش مىكنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مىخواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مىشد، با شادى آواز مىخواند. پس از مدتى به خانهى كوچكى كه در كنار درهى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربهاى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياسهاى آوارهاى هستيم كه در روى اين زمين خانهاى نداريم". دخترى شگفتزده در حالى كه نگاه ستايشآميزش را از او پنهان نمىكرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوههاى دوردست زندگى مىكند، خدمت مىكنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اينكه شما خانهى مرا بركت دهيد ناراحت نمىشود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كمترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانهى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مىتوانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم". داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آنجا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آنجايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آنجا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مىتوانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مىشد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد. روزها تبديل به هفتهها شد و او هنوز در آنجا مانده بود. آنها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مىكرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مىآورد. او زمين بيشترى خريد و به زودى آنها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مىآمدند و او به طور رايگان به آنها كمك مىكرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستانها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمينهاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آنجا روى آوردند. در آنجا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مىخواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اينكه آنها به او تعلق داشتند خوشحال بود. روزى به هنگام پيرى، همانطور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مىكرد. تا جايى كه چشم كار مىكرد مزرعههايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مىكرد. ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مىرفتند خيره شده بود. و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مىنگرد و مىگويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 06:56مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زندگی خوش نه شرط لازم دارد : زندگی خوش نه شرط لازم دارد : سلامت کافی برای آن که کار لذتبخش بشه. ثروت کافی برای برآوردن نیازها، قدرت کافی برای مبارزه با مشکلات و فائق آمدن برآن ها. حسن نیت کافی برای اعتراف به گناهان و دست کشیدن از آن ها. شکیبایی کافی برای زحمت کشیدن تا به ثمر رسیدن کارخوب. نیکوکاری کافی برای آن که چیزی به همسایه ات برسه. عشق کافی برای برانگیختن ات به این که به حال دیگران مفید باشی. و ایمان زیاد برای آن که ترس ها و نگرانی های مربوط به آینده را از تو دور کنه. گوته و داوود نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 09:08مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران راز هایی در باره انشتین راز هایی در باره انشتین ۱-اوبا سر بزرگ متولد شد وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت. 2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود. 3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد. به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند. 4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد. در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد. 5 علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت-انيشتن انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت. علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟ 6-او فقط يكبار رانندگي كرد انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت. انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد. يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟ راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند. عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد. او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت. به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد. 7-الهام گر او يك قطب نما بود انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود. وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.. 8-راز نهفته در نبوغ او بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد. اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد. هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد. علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 09:06مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرمابه خدا پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرمابه خدا
Blogtak.com
اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites
منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات ماوراء الطبیعه ودرمانهای روحی GEME بازی لینک های جالب و دیدنی روز مناسبتهای سال موفقیت های مدیریتی موقعيت جغرافيايى و تقسيمات سياسى استان مدیریت های گوناگون و خواندنی مدیریت های شغلی و کاری نوحه و مداحی روز چگونه لاغرشویم نگاهی به جاذبههای گردشگری استان مركزی ُsms های جدید روز گفتار های دوست داشتنی بزرگان و شما گذری بر طبیعت جذاب چشمه ها و سرابهادر استان مرکزی گردشگری های استان مرکزی پول های کشورهای مختلف پرسش های دینی شما آموزش های از راه دور (انترنتی) اآنلاین انواع ورزش اخبار و روش های تجارت اخبار روز اخبار سلامتی و بهداشت استان مركزی، كانون مشاهیر استخدام در اراک اطلاعات ورزشی استان مرکزی اطلاعات توریستی در مورد ایران تفکرات خدائی در اندیشمندان ایرانی تبلیغات شما رایگان پذیرفته میشود تست های روانشناسی خود حتما ببینید جوک های خنده دار حدیث روز خوردنیهای شفا بخش خبر های هنری خبر های ورزشی خبر های گردشگری تصویری ایران و جهان خبر های پزشکی خبر های تاریخی خبر های خواندنی خبر های سینمائی خبرهای انترنتی خبرهای انترنتی و رایانه خبرهای علمی روز دانلود موسیقی دانلود کتاب دانستنیهای پزشکی دانستنیهای آمارهای برای همه چیز دانستنیهای خوب برای همه دانستنیهای روز دانستنیهای علمی فرهنکی اقتصادی سیاسی استان مرکزی دانشگاه های استان مرکزی داستان های کوتاه تاریخی و جدید داستانهای کوتاه و خواندنی دعاهای روز هفته روش های موفقعیت در زندگی روش های تجارت روش گره زدن كراوات راه های موفقعیت رازهای عشق رازهائی برای زنان خوب خوش فکر راستگوئی و صداقت وایمان زندگی چیست ؟ سوال های دینی روز سرگرمی روز شهرهای استان مركزى شخصيت تاثير گذار جهان شعرهای گلچین شده علم. زندگی. دانش . جوانان عکس های خبری عکس های دیدنی لینک ها ایمیل! جی میل بزنید email account ایمیل بزنید یاهو email account « گـــــوگـل » google.com « یاهــــــــو »yahoo.com ايميل email account کلوپ eshghekhodayi آپلود عکس1 سایت متخصصین اراک- ایران آپلود عکس2 پارسی بلاگ گلچین ها روز ایران بلاگ گلچین روز لرستانی بلاگ ادبیات فارسی و انگلیسی روز دیدنیهای تصویری روز اراک استانداری مرکزی http://webzzz.com/ www.myyearbook.com my.opera.com/blog دانلود فایل فشرده و عکس پایگاه اراک پچ پچ سازمان نظام مهندسی کشاورزی پایگاه سلطان آباد نو پایگاه اراک نیوز پايگاه اراك خبر وبلاگ سيد احمد لطفي نياز مركزي نارستان (ساوه) پایگاه روزنه فضول اراکی هفته نامه نامه امیر هفته نامه شمس استانداري مركزي فرمانداری اراک شهرداری اراک شورای شهر اراک فریبا آباقری رضا مهدوي هزاوه همه چیز بدانیم * مهسا امر آبادی جامعه مجازی سپنتا سایت عکس مزید آبادی عکس از اراک مزید آبادی هواداران تیم صنایع اراک نرم افزار و سخت افزار و دانلود لینک دانلودآخرین نرم افزارهای خط شکن موجود سایت تخصصی موبایل بورس و سهام اخبار http://hlgole.iranblog.com/ سایت ورزشی تربيت بدني استان مركزي فهرست پرسش های دینی شما همه چیز در باره شیطان آموزش رانندگی کشور حسن سبیلانی اردستانی دانستنهای خبری روز 360درجه گلچین روز سایتهای مورد نیاز استان مرکزی اراک لیست مقالات دانشمند اداره کل زندانهای استان مرکزی انجمن م اه واره سایت م ه واره آپلود عکس tinypic پاسخگویی آنلاین دانلود کتاب خارجی book دانلود کتاب ای تی عکسهای دیدنی وبلاگ خوشمزه مدرسه اینترنتی تبیان ادبیات زبان فارسی و انگلیسی دانلود بهترین ها مجله الکترونیک اراک نیوز دامین رایگان اراک فردا اراک انتخاب وخبر های روز اراک از نگاه من ایسکا نیوز اراک پندار گلچین های معماری روز 1000گل گلچین روز چت روم سبز چت روم ابی مادران با اندیشه خدائی گوناگون تخصصی حقوق و فقه گزارش روزانه یک معلم شرکت مهندسان دژان طرح بازاریابی و تجارت مرکز جهانی و اطلاع رسانی قرانی آل البیت نمایندگی مقام مغظم رهبری آلبوم ترانه ها و موزیک گلچین های روز و مداحی و نوحه کانال رشد flashvortex all in one stuff آلبوم ترانه ها مهندسی معدن آشپزی روز دانلود ها دانستنیهای کنکوری آبزیان اراک بهترین ماهی های زینتی گــــــروه های آمــوزشی ابتـــــــــــدایی شرکت مهندسین بنیان اراک پارس مهراز دانشگاه آزاد اراک hlgole اضافه کردن لینک کاملترين فروشگاه مجازي رايانه خانه مديران جوان طب قرآنی استاد دکتر خدادادی لرستان تحرک رمز سلامتی اراک موزیک بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی دانستنیهای قناری شبکه ورزش ایران ورزشی كلاشينـكـف ديـجيتال چت روز صبا سايت درمانگر، طب سنتی رشد دانستنیهای خبری روز ولاشجردی اخبار و فن آوری روز ارتباط با رئیس جمهوری دانستنیهای گلچین روز برای شما علاقمندان مجله دنا مقالات علمی آبزی پروری در ایران my کامپیوتر دختران ایرانی تعاون استان مرکزی راهكار مديريت سایت های ایرانی عمران و معماری باشگاه جوانان ايراني چهل حدیث روزه خانواده اجتماع آموزش مجازی ستاره خلیج عشق خدائی ایران ترانه مدیریت ترویج و نظام بهره برداری استان مرکزی بخش مقاله روز مقالات زبان انگلیسی روز دایره المعارف ها | سایت های عمومی علمی | موضوعات متفرقه واژه نامه علوم باطني پاتوق بچه های دلیجان گــروه آمـــوزش و پـرورش هنر و زبان مکتب کمال محمود معظمی مجموعه مقالات آموزش امداد، نجات و دانشهای اولیه احیای زندگی این روز ها مجله آب هوای اراکweather.yahoo.com چت انگلیسی موبایل خان اباد کد جاوا و کد قالب نامه امیر دانلود فیلم مستقیم http://lorestani.bloghaa.com/ http://monitor.shahrib.info http://www.lorestani.blogfars.com/ مجله گلچین blogfars.com=lorestani http://pmcblog.com عشــق خـــــدائــي مــــادران و پدران مهـــــربان با اندیشه خدائی ورزش برای همه ماساژ درمانی مشاهده فيش حقوقي بازنشستگي كشوری فرهنگیان هنرستان حرفه ای پسرانه نام آوران http://lorestani.pib.ir/ ارسال برای دیگران لطفاً به من کمک کنید. لطفاً به من کمک کنید. یک روز یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت: - آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم از پس مشکلاتم بر بیام. لطفاً به من کمک کنید. دکتر پیل جواب داد: - باشه فقط یکم صبر کن من یک سخنرانی دارم بعد از سخنرانی به تو جایی رو نشون میدم که هیچ کس اونجا مشکلی نداره. مرد جوان خوشحال میشه و میگه: - باشه من منتظرم. هر طور شده به هر قیمتی من به اونجا میرم. بعد از سخنرانی پیل اون مرد رو به اون مکان برد. میتونید حدس بزنید اونجا کجا بود؟ قبرستان پیل یه نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت: - اینجا 150 نفر اقامت دارن بدون اینکه مشکلی داشته باشن. مطمئنی که میخوای به اینجا بیای؟ واقعاً همینطوره. همه ما توی دنیایی زندگی میکنیم که پر از مشکلاته و تا پایان عمرمون با اونها دست و پنجه نرم می کنیم. فقط زمانی خلاص میشیم که عمرمون توی این دنیا به پایان برسه. پس بهتره برای پیروزی از مشکلاتمون از خدا کمک بخواهیم و زمانیکه با آنها روبرو میشیم اون رو یک چیز عادی بدونیم. توی مسابقه دو با مانع شرکت کنندگان موانع را جزئی از مسابقه میدانند و برای رسیدن به خط پایان و پیروزی موانع را پشت سر میگذارند و هرگز به خاطر اینکه ممکنه با موانع برخورد کنند از دور مسابقه خارج نمیشن. زندگی ما هم مثل مسابقه دو با مانع میمونه. بهتره ازش فرار نکنیم بلکه خودمون رو برای مقابله با اونها آماده کنیم. حالا بهتره اینکار رو بکنیم : هرگاه با آزمایشها روبرو میشوید آن را کمال شادی بیانگارید، زیرا میدانیم گذار ایمان شما از بونه آزمایشها پایداری به بار می آورد. * پس: دلسرد نمیشویم هر چند انسان ظاهری ما فرسوده میشود انسان باطنی روز به روز تازهتر میشود.* چون: در سختیها نیز فخر میکنیم، زیرا میدانیم سختیها بردباری به بار میآورد و بردباری شخصیت را میسازد و شخصیت سبب امید میشود و امید به سرافکندگی نمیانجامد. * نوشته شده توسط سجاد لرستانی در ساعت 09:01مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران داستان سنگ و سنگ تراش داستان سنگ و سنگ تراش روزی، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد. در يك لحظه، به فرمان خدا او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان. مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر ميشدم! در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است . او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و آرزو كرد كه تبديل به ابري بزرگ شود و آنچنان شد. كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد. همان طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خورد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است! نتيجه اخلاقي اي كه از اين حكايت ميگيريم اينست كه بايد قدر موقعيت ها و لحظات زندگيمان را بدانيم و نگذاريم با زياده خواهي و تندروي كه ممكن است ناشي از نوعي حسادت نسبت به اشخاص ديگر باشد شرايطي را بوجود بياوريم كه وضعيت فعلي ما دچار مخاطره شده و در نهايت وضع از اين حالتي كه هست، بدتر هم بشود ! چون اينگونه رفتارها كه حاكي از خواسته هاي نابجا و انتظار دست يافتن به روياهاي محال است اين امكان را بوجود خواهد آورد كه به ورطه اي سوق داده شويم كه شايد ديگر راه برگشتي بوجود نيايد !شكر نعمت، نعمتت افزون كند کفـر ، نعمت از کفت بیرون کند مهربان باش شاید که فردائی نباشد دوست دار شما عشق خدائی نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 11:05مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران يكي بود يكي نبود (4) يكي بود يكي نبود (4) يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود... روزي روزگاري يه موش كور يه موش صحرايي رو براي شام دعوت كرد به خونش و براش يه سور جانانه درست كرد كه تو نوع خودش بي نظير بود و همه جور غذايي از بره كباب و شنيسل مرغ و جوجه و ..........گرفته تا پيتزا و همبرگر و چيز برگر و نون اضافه و دوغ و نوشابه و سون آپ و شربت آلبالو و ...خلاصه همه چيز از شير مرغ تا جون آدميزاد رو روي ميز آماده كرد و دوتايي با هم نشستند سر ميز شروع كردن به خوردن حالا نخور و كي بخور. هنوز چند دقيقه اي از آغاز ضيافت نگذشته بود كه يه مرتبه يه صدايي اومد و قلب جفتشون ريخت ته پاچه هاشون .موش صحرايي تا صدا رو شنيد پا گذاشت به فرار، موش كور هم به دنبالش. در مورد صدا فكر هاي بد نكنين ، صدا مربوط بود به يه شكارچي كه اومده بود مثل اون دوتا دلي از عزا در بياره . چند دقيقه اي به سكوت گذشت، شكارچي كه ديد انگار نميتونه موش ها رو بگيره دمش رو گذاشت رو كولش و رفت. موش كور به موش صحرايي گفت خوب بيا بريم بقيه غذامون رو بخوريم و امشب رو خوش بگذرونيم. موش صحرايي يه كم چپ چپ بهش نگاه كرد و گفت نه پسر خاله من سير شدم ديگه ميل ندارم. فردا شب تو بيا خونه من. درسته كه من نميتونم چنين ميز رنگ و وارنگي براي تو بچينم اما در عوض منزل امنه و چيزي آسايش و امنيت زندگيم رو بهم نميزه. حالا نتيجه هايي كه ميشه از اين قصه بفهمبم: 1- ما از اين قصه نتيجه مي گيريم كه بايد به پدر و مادرمون احترام بذاريم. 2- لذتي كه پشتش يه ترس بزرگ باشه اصلا ارزشمند نيست. ميشه گفت اون ترس تمام لذتي رو كه بردين از دماغتون در مياره. 3- هركي به مهموني دعوتتون كرد سرتون رو مثل ............ .. زير نندازين و برين. يه كم اول درموردش فكر كنين ببينين آيا واقعا فقط به مهموني دعوت شدين يا اينكه به عواقب مهموني هم دعوت شدين.البته مهموني كه فقط يه مثاله به هر پيشنهادي بايد درست فكر كرد و جوانب كار رو كامل سنجيد. 4- اي بابا تو اين دوره رونق اقتصادي (!!!!....) مگه ميشه با 219600 تومن درآمد ماهانه، تازه اگه اونم بهت بدن همچين سفره هاي رنگيني انداخت. فكر كنم نويسنده اين داستان يا از طبقه مرفهين بيدرد بوده يا خيلي خيالاتي. به هر حال ما كه فقط اسم اين قضا ها رو شنيديم ولي حتي نميدونيم چه جوري ميخورنشون. 5- فكر مي كنم موش صحراييه يه جورايي اصل و نسبش به اصفهانيا ميرسيده كه به دوستش ميگه "من نميتونم چنين ميز رنگ و وارنگي براي تو بچينم " اين از اون تعارف اصفهانيا بود كه تو دهنه در مي ايستن، طوري كه هيكلشون كل دهنه در رو پر ميكنه،بعد ميگن : دادا بيا تو، دمي در بدس! 6- اصفهانياي عزيز لطفا جوگير و غيرتي نشين و منو ايميل بارون نكنين. من خود اصفهانيم. 7- قابل توجه كليه عزيزان كه : الف) تموم نوشيدني هاي سر ميز شام اين دو موش عزيز غير الكلي و مجاز بود ب) اين دو موش محترم هر دو پسر بودن پس فكر هاي بيجا نكنين ج) منظور موش صحرايي از جمله "خوب بيا بريم بقيه غذامون رو بخوريم و امشب رو خوش بگذرونيم" گذراندن وقت به وسيله تفريحات سالم مانند تماشاي فوتبال بود ( اي واي..... ليگ ملت هاي اروپا هم كه تموم شد.......... خوب بالاخره يه فوتبالي ميديدن ديگه!!!)، لازم به ذكره كه اين دو عزيز فوتبال رو از شبكه سوم سيما ميديدن و هرگونه استفاده از ماهواره و اينا توسط اينجانب تكذيب ميشه. 8-خجالت نميكشي؟ پارتي ميري؟ اين همه تفريح سالم. خوبه برم زنگ بزنم كميته بريزن بگيرنت ؟ قيافشو! اكس مصرف ميكني ؟ برو يه باره معتادم بشو تا كلكسيونت كامل بشه. انگل اجتماع. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 06:47مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران داستان زندگی انسان داستان زندگی انسان روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتادهاى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكلترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو دادهام". شاگرد به او گفت: "خواهش مىكنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مىخواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مىشد، با شادى آواز مىخواند. پس از مدتى به خانهى كوچكى كه در كنار درهى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربهاى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياسهاى آوارهاى هستيم كه در روى اين زمين خانهاى نداريم". دخترى شگفتزده در حالى كه نگاه ستايشآميزش را از او پنهان نمىكرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوههاى دوردست زندگى مىكند، خدمت مىكنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اينكه شما خانهى مرا بركت دهيد ناراحت نمىشود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كمترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانهى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مىتوانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم". داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آنجا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آنجايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آنجا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مىتوانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مىشد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد. روزها تبديل به هفتهها شد و او هنوز در آنجا مانده بود. آنها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مىكرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مىآورد. او زمين بيشترى خريد و به زودى آنها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مىآمدند و او به طور رايگان به آنها كمك مىكرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستانها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمينهاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آنجا روى آوردند. در آنجا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مىخواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اينكه آنها به او تعلق داشتند خوشحال بود. روزى به هنگام پيرى، همانطور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مىكرد. تا جايى كه چشم كار مىكرد مزرعههايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مىكرد. ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مىرفتند خيره شده بود. و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مىنگرد و مىگويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 06:56مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زندگی خوش نه شرط لازم دارد : زندگی خوش نه شرط لازم دارد : سلامت کافی برای آن که کار لذتبخش بشه. ثروت کافی برای برآوردن نیازها، قدرت کافی برای مبارزه با مشکلات و فائق آمدن برآن ها. حسن نیت کافی برای اعتراف به گناهان و دست کشیدن از آن ها. شکیبایی کافی برای زحمت کشیدن تا به ثمر رسیدن کارخوب. نیکوکاری کافی برای آن که چیزی به همسایه ات برسه. عشق کافی برای برانگیختن ات به این که به حال دیگران مفید باشی. و ایمان زیاد برای آن که ترس ها و نگرانی های مربوط به آینده را از تو دور کنه. گوته و داوود نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 09:08مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران راز هایی در باره انشتین راز هایی در باره انشتین ۱-اوبا سر بزرگ متولد شد وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت. 2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود. 3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد. به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند. 4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد. در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد. 5 علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت-انيشتن انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت. علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟ 6-او فقط يكبار رانندگي كرد انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت. انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد. يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟ راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند. عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد. او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت. به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد. 7-الهام گر او يك قطب نما بود انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود. وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.. 8-راز نهفته در نبوغ او بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد. اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد. هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد. علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 09:06مربوط به : داستان های کوتاه تاریخی و جدید [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرمابه خدا پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرمابه خدا
1000gol sajadlorestani lorestani110
ماوراء الطبیعه ودرمانهای روحی GEME بازی لینک های جالب و دیدنی روز مناسبتهای سال موفقیت های مدیریتی موقعيت جغرافيايى و تقسيمات سياسى استان مدیریت های گوناگون و خواندنی مدیریت های شغلی و کاری نوحه و مداحی روز چگونه لاغرشویم نگاهی به جاذبههای گردشگری استان مركزی ُsms های جدید روز گفتار های دوست داشتنی بزرگان و شما گذری بر طبیعت جذاب چشمه ها و سرابهادر استان مرکزی گردشگری های استان مرکزی پول های کشورهای مختلف پرسش های دینی شما آموزش های از راه دور (انترنتی) اآنلاین انواع ورزش اخبار و روش های تجارت اخبار روز اخبار سلامتی و بهداشت استان مركزی، كانون مشاهیر استخدام در اراک اطلاعات ورزشی استان مرکزی اطلاعات توریستی در مورد ایران تفکرات خدائی در اندیشمندان ایرانی تبلیغات شما رایگان پذیرفته میشود تست های روانشناسی خود حتما ببینید جوک های خنده دار حدیث روز خوردنیهای شفا بخش خبر های هنری خبر های ورزشی خبر های گردشگری تصویری ایران و جهان خبر های پزشکی خبر های تاریخی خبر های خواندنی خبر های سینمائی خبرهای انترنتی خبرهای انترنتی و رایانه خبرهای علمی روز دانلود موسیقی دانلود کتاب دانستنیهای پزشکی دانستنیهای آمارهای برای همه چیز دانستنیهای خوب برای همه دانستنیهای روز دانستنیهای علمی فرهنکی اقتصادی سیاسی استان مرکزی دانشگاه های استان مرکزی داستان های کوتاه تاریخی و جدید داستانهای کوتاه و خواندنی دعاهای روز هفته روش های موفقعیت در زندگی روش های تجارت روش گره زدن كراوات راه های موفقعیت رازهای عشق رازهائی برای زنان خوب خوش فکر راستگوئی و صداقت وایمان زندگی چیست ؟ سوال های دینی روز سرگرمی روز شهرهای استان مركزى شخصيت تاثير گذار جهان شعرهای گلچین شده علم. زندگی. دانش . جوانان عکس های خبری عکس های دیدنی
ایمیل! جی میل بزنید email account ایمیل بزنید یاهو email account « گـــــوگـل » google.com « یاهــــــــو »yahoo.com ايميل email account کلوپ eshghekhodayi آپلود عکس1 سایت متخصصین اراک- ایران آپلود عکس2 پارسی بلاگ گلچین ها روز ایران بلاگ گلچین روز لرستانی بلاگ ادبیات فارسی و انگلیسی روز دیدنیهای تصویری روز اراک استانداری مرکزی http://webzzz.com/ www.myyearbook.com my.opera.com/blog دانلود فایل فشرده و عکس پایگاه اراک پچ پچ سازمان نظام مهندسی کشاورزی پایگاه سلطان آباد نو پایگاه اراک نیوز پايگاه اراك خبر وبلاگ سيد احمد لطفي نياز مركزي نارستان (ساوه) پایگاه روزنه فضول اراکی هفته نامه نامه امیر هفته نامه شمس استانداري مركزي فرمانداری اراک شهرداری اراک شورای شهر اراک فریبا آباقری رضا مهدوي هزاوه همه چیز بدانیم * مهسا امر آبادی جامعه مجازی سپنتا سایت عکس مزید آبادی عکس از اراک مزید آبادی هواداران تیم صنایع اراک نرم افزار و سخت افزار و دانلود لینک دانلودآخرین نرم افزارهای خط شکن موجود سایت تخصصی موبایل بورس و سهام اخبار http://hlgole.iranblog.com/ سایت ورزشی تربيت بدني استان مركزي فهرست پرسش های دینی شما همه چیز در باره شیطان آموزش رانندگی کشور حسن سبیلانی اردستانی دانستنهای خبری روز 360درجه گلچین روز سایتهای مورد نیاز استان مرکزی اراک لیست مقالات دانشمند اداره کل زندانهای استان مرکزی انجمن م اه واره سایت م ه واره آپلود عکس tinypic پاسخگویی آنلاین دانلود کتاب خارجی book دانلود کتاب ای تی عکسهای دیدنی وبلاگ خوشمزه مدرسه اینترنتی تبیان ادبیات زبان فارسی و انگلیسی دانلود بهترین ها مجله الکترونیک اراک نیوز دامین رایگان اراک فردا اراک انتخاب وخبر های روز اراک از نگاه من ایسکا نیوز اراک پندار گلچین های معماری روز 1000گل گلچین روز چت روم سبز چت روم ابی مادران با اندیشه خدائی گوناگون تخصصی حقوق و فقه گزارش روزانه یک معلم شرکت مهندسان دژان طرح بازاریابی و تجارت مرکز جهانی و اطلاع رسانی قرانی آل البیت نمایندگی مقام مغظم رهبری آلبوم ترانه ها و موزیک گلچین های روز و مداحی و نوحه کانال رشد flashvortex all in one stuff آلبوم ترانه ها مهندسی معدن آشپزی روز دانلود ها دانستنیهای کنکوری آبزیان اراک بهترین ماهی های زینتی گــــــروه های آمــوزشی ابتـــــــــــدایی شرکت مهندسین بنیان اراک پارس مهراز دانشگاه آزاد اراک hlgole اضافه کردن لینک کاملترين فروشگاه مجازي رايانه خانه مديران جوان طب قرآنی استاد دکتر خدادادی لرستان تحرک رمز سلامتی اراک موزیک بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی دانستنیهای قناری شبکه ورزش ایران ورزشی كلاشينـكـف ديـجيتال چت روز صبا سايت درمانگر، طب سنتی رشد دانستنیهای خبری روز ولاشجردی اخبار و فن آوری روز ارتباط با رئیس جمهوری دانستنیهای گلچین روز برای شما علاقمندان مجله دنا مقالات علمی آبزی پروری در ایران my کامپیوتر دختران ایرانی تعاون استان مرکزی راهكار مديريت سایت های ایرانی عمران و معماری باشگاه جوانان ايراني چهل حدیث روزه خانواده اجتماع آموزش مجازی ستاره خلیج عشق خدائی ایران ترانه مدیریت ترویج و نظام بهره برداری استان مرکزی بخش مقاله روز مقالات زبان انگلیسی روز دایره المعارف ها | سایت های عمومی علمی | موضوعات متفرقه واژه نامه علوم باطني پاتوق بچه های دلیجان گــروه آمـــوزش و پـرورش هنر و زبان مکتب کمال محمود معظمی مجموعه مقالات آموزش امداد، نجات و دانشهای اولیه احیای زندگی این روز ها مجله آب هوای اراکweather.yahoo.com چت انگلیسی موبایل خان اباد کد جاوا و کد قالب نامه امیر دانلود فیلم مستقیم http://lorestani.bloghaa.com/ http://monitor.shahrib.info http://www.lorestani.blogfars.com/ مجله گلچین blogfars.com=lorestani http://pmcblog.com عشــق خـــــدائــي مــــادران و پدران مهـــــربان با اندیشه خدائی ورزش برای همه ماساژ درمانی مشاهده فيش حقوقي بازنشستگي كشوری فرهنگیان هنرستان حرفه ای پسرانه نام آوران http://lorestani.pib.ir/
لطفاً به من کمک کنید.
یک روز یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت: - آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم از پس مشکلاتم بر بیام. لطفاً به من کمک کنید. دکتر پیل جواب داد: - باشه فقط یکم صبر کن من یک سخنرانی دارم بعد از سخنرانی به تو جایی رو نشون میدم که هیچ کس اونجا مشکلی نداره. مرد جوان خوشحال میشه و میگه: - باشه من منتظرم. هر طور شده به هر قیمتی من به اونجا میرم. بعد از سخنرانی پیل اون مرد رو به اون مکان برد. میتونید حدس بزنید اونجا کجا بود؟ قبرستان پیل یه نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت: - اینجا 150 نفر اقامت دارن بدون اینکه مشکلی داشته باشن. مطمئنی که میخوای به اینجا بیای؟ واقعاً همینطوره. همه ما توی دنیایی زندگی میکنیم که پر از مشکلاته و تا پایان عمرمون با اونها دست و پنجه نرم می کنیم. فقط زمانی خلاص میشیم که عمرمون توی این دنیا به پایان برسه. پس بهتره برای پیروزی از مشکلاتمون از خدا کمک بخواهیم و زمانیکه با آنها روبرو میشیم اون رو یک چیز عادی بدونیم. توی مسابقه دو با مانع شرکت کنندگان موانع را جزئی از مسابقه میدانند و برای رسیدن به خط پایان و پیروزی موانع را پشت سر میگذارند و هرگز به خاطر اینکه ممکنه با موانع برخورد کنند از دور مسابقه خارج نمیشن. زندگی ما هم مثل مسابقه دو با مانع میمونه. بهتره ازش فرار نکنیم بلکه خودمون رو برای مقابله با اونها آماده کنیم. حالا بهتره اینکار رو بکنیم : هرگاه با آزمایشها روبرو میشوید آن را کمال شادی بیانگارید، زیرا میدانیم گذار ایمان شما از بونه آزمایشها پایداری به بار می آورد. * پس: دلسرد نمیشویم هر چند انسان ظاهری ما فرسوده میشود انسان باطنی روز به روز تازهتر میشود.* چون: در سختیها نیز فخر میکنیم، زیرا میدانیم سختیها بردباری به بار میآورد و بردباری شخصیت را میسازد و شخصیت سبب امید میشود و امید به سرافکندگی نمیانجامد. *
[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]
داستان سنگ و سنگ تراش
روزی، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد. در يك لحظه، به فرمان خدا او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان. مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر ميشدم! در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است . او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و آرزو كرد كه تبديل به ابري بزرگ شود و آنچنان شد. كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد. همان طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خورد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!
نتيجه اخلاقي اي كه از اين حكايت ميگيريم اينست كه بايد قدر موقعيت ها و لحظات زندگيمان را بدانيم و نگذاريم با زياده خواهي و تندروي كه ممكن است ناشي از نوعي حسادت نسبت به اشخاص ديگر باشد شرايطي را بوجود بياوريم كه وضعيت فعلي ما دچار مخاطره شده و در نهايت وضع از اين حالتي كه هست، بدتر هم بشود ! چون اينگونه رفتارها كه حاكي از خواسته هاي نابجا و انتظار دست يافتن به روياهاي محال است اين امكان را بوجود خواهد آورد كه به ورطه اي سوق داده شويم كه شايد ديگر راه برگشتي بوجود نيايد !شكر نعمت، نعمتت افزون كند کفـر ، نعمت از کفت بیرون کند
مهربان باش شاید که فردائی نباشد
دوست دار شما عشق خدائی
يكي بود يكي نبود (4)
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود...
روزي روزگاري يه موش كور يه موش صحرايي رو براي شام دعوت كرد به خونش و براش يه سور جانانه درست كرد كه تو نوع خودش بي نظير بود و همه جور غذايي از بره كباب و شنيسل مرغ و جوجه و ..........گرفته تا پيتزا و همبرگر و چيز برگر و نون اضافه و دوغ و نوشابه و سون آپ و شربت آلبالو و ...خلاصه همه چيز از شير مرغ تا جون آدميزاد رو روي ميز آماده كرد و دوتايي با هم نشستند سر ميز شروع كردن به خوردن حالا نخور و كي بخور.
هنوز چند دقيقه اي از آغاز ضيافت نگذشته بود كه يه مرتبه يه صدايي اومد و قلب جفتشون ريخت ته پاچه هاشون .موش صحرايي تا صدا رو شنيد پا گذاشت به فرار، موش كور هم به دنبالش.
در مورد صدا فكر هاي بد نكنين ، صدا مربوط بود به يه شكارچي كه اومده بود مثل اون دوتا دلي از عزا در بياره . چند دقيقه اي به سكوت گذشت، شكارچي كه ديد انگار نميتونه موش ها رو بگيره دمش رو گذاشت رو كولش و رفت.
موش كور به موش صحرايي گفت خوب بيا بريم بقيه غذامون رو بخوريم و امشب رو خوش بگذرونيم. موش صحرايي يه كم چپ چپ بهش نگاه كرد و گفت نه پسر خاله من سير شدم ديگه ميل ندارم. فردا شب تو بيا خونه من. درسته كه من نميتونم چنين ميز رنگ و وارنگي براي تو بچينم اما در عوض منزل امنه و چيزي آسايش و امنيت زندگيم رو بهم نميزه.
حالا نتيجه هايي كه ميشه از اين قصه بفهمبم:
1- ما از اين قصه نتيجه مي گيريم كه بايد به پدر و مادرمون احترام بذاريم.
2- لذتي كه پشتش يه ترس بزرگ باشه اصلا ارزشمند نيست. ميشه گفت اون ترس تمام لذتي رو كه بردين از دماغتون در مياره.
3- هركي به مهموني دعوتتون كرد سرتون رو مثل ............ .. زير نندازين و برين. يه كم اول درموردش فكر كنين ببينين آيا واقعا فقط به مهموني دعوت شدين يا اينكه به عواقب مهموني هم دعوت شدين.البته مهموني كه فقط يه مثاله به هر پيشنهادي بايد درست فكر كرد و جوانب كار رو كامل سنجيد.
4- اي بابا تو اين دوره رونق اقتصادي (!!!!....) مگه ميشه با 219600 تومن درآمد ماهانه، تازه اگه اونم بهت بدن همچين سفره هاي رنگيني انداخت. فكر كنم نويسنده اين داستان يا از طبقه مرفهين بيدرد بوده يا خيلي خيالاتي. به هر حال ما كه فقط اسم اين قضا ها رو شنيديم ولي حتي نميدونيم چه جوري ميخورنشون.
5- فكر مي كنم موش صحراييه يه جورايي اصل و نسبش به اصفهانيا ميرسيده كه به دوستش ميگه "من نميتونم چنين ميز رنگ و وارنگي براي تو بچينم " اين از اون تعارف اصفهانيا بود كه تو دهنه در مي ايستن، طوري كه هيكلشون كل دهنه در رو پر ميكنه،بعد ميگن : دادا بيا تو، دمي در بدس!
6- اصفهانياي عزيز لطفا جوگير و غيرتي نشين و منو ايميل بارون نكنين. من خود اصفهانيم.
7- قابل توجه كليه عزيزان كه :
الف) تموم نوشيدني هاي سر ميز شام اين دو موش عزيز غير الكلي و مجاز بود
ب) اين دو موش محترم هر دو پسر بودن پس فكر هاي بيجا نكنين
ج) منظور موش صحرايي از جمله "خوب بيا بريم بقيه غذامون رو بخوريم و امشب رو خوش بگذرونيم" گذراندن وقت به وسيله تفريحات سالم مانند تماشاي فوتبال بود ( اي واي..... ليگ ملت هاي اروپا هم كه تموم شد.......... خوب بالاخره يه فوتبالي ميديدن ديگه!!!)، لازم به ذكره كه اين دو عزيز فوتبال رو از شبكه سوم سيما ميديدن و هرگونه استفاده از ماهواره و اينا توسط اينجانب تكذيب ميشه.
8-خجالت نميكشي؟ پارتي ميري؟ اين همه تفريح سالم. خوبه برم زنگ بزنم كميته بريزن بگيرنت ؟ قيافشو! اكس مصرف ميكني ؟ برو يه باره معتادم بشو تا كلكسيونت كامل بشه. انگل اجتماع.
داستان زندگی انسان
روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتادهاى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكلترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو دادهام". شاگرد به او گفت: "خواهش مىكنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مىخواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مىشد، با شادى آواز مىخواند.
پس از مدتى به خانهى كوچكى كه در كنار درهى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربهاى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياسهاى آوارهاى هستيم كه در روى اين زمين خانهاى نداريم". دخترى شگفتزده در حالى كه نگاه ستايشآميزش را از او پنهان نمىكرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوههاى دوردست زندگى مىكند، خدمت مىكنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اينكه شما خانهى مرا بركت دهيد ناراحت نمىشود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كمترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانهى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مىتوانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".
داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آنجا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آنجايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آنجا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مىتوانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مىشد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.
روزها تبديل به هفتهها شد و او هنوز در آنجا مانده بود. آنها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مىكرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مىآورد. او زمين بيشترى خريد و به زودى آنها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مىآمدند و او به طور رايگان به آنها كمك مىكرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستانها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمينهاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آنجا روى آوردند. در آنجا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مىخواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اينكه آنها به او تعلق داشتند خوشحال بود.
روزى به هنگام پيرى، همانطور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مىكرد. تا جايى كه چشم كار مىكرد مزرعههايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مىكرد.
ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مىرفتند خيره شده بود.
و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مىنگرد و مىگويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است.
زندگی خوش نه شرط لازم دارد :
سلامت کافی برای آن که کار لذتبخش بشه.
ثروت کافی برای برآوردن نیازها،
قدرت کافی برای مبارزه با مشکلات و فائق آمدن برآن ها.
حسن نیت کافی برای اعتراف به گناهان و دست کشیدن از آن ها.
شکیبایی کافی برای زحمت کشیدن تا به ثمر رسیدن کارخوب.
نیکوکاری کافی برای آن که چیزی به همسایه ات برسه.
عشق کافی برای برانگیختن ات به این که به حال دیگران مفید باشی.
و
ایمان زیاد برای آن که ترس ها و نگرانی های مربوط به آینده را از تو دور کنه.
گوته و داوود
راز هایی در باره انشتین
5 علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت-انيشتن انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت. علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟ 6-او فقط يكبار رانندگي كرد انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت. انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد. يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟ راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند. عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد. او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت. به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد. 7-الهام گر او يك قطب نما بود انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود. وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.. 8-راز نهفته در نبوغ او بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد. اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد. هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.
علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است.
پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرمابه خدا