پیغام مدیر : هر روز با ما باشید با مطالبی خوب و خواندنی جدید و هزار مطالب زیبای دیگر .. گلچین روز از بهترین سایت ها ووب سایت های خوب با مطالب جذاب و خواندنی از سراسر دنیا در موضوعات مختلف علمی ، دینی, تاریخی, سرگرمی، نرم افزار و خیلی چیزهای دیگر. اگر در مورد مطلبی اطلاعات می خواهید یا اینکه دنبال چیزی می گردید در قسمت نظرات آنرا در خواست کنید. مطالب عنوان شده صرفا نظرات شخصی من بوده و یا مطالبی بوده که من با آنها موافق بوده ام و دلیلی بر صحت تمامی مطالب نمی باشد. امید وارم استفاده لازم را ببرید ممنون.. hlgole@yahoo.com (lorestani)
<%FriendUsername%>
پشتیبانی Blogtak.com اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات ماوراء الطبیعه ودرمانهای روحی GEME بازی لینک های جالب و دیدنی روز مناسبتهای سال موفقیت های مدیریتی موقعيت جغرافيايى و تقسيمات سياسى استان مدیریت های گوناگون و خواندنی مدیریت های شغلی و کاری نوحه و مداحی روز چگونه لاغرشویم نگاهی به جاذبههای گردشگری استان مركزی ُsms های جدید روز گفتار های دوست داشتنی بزرگان و شما گذری بر طبیعت جذاب چشمه ها و سرابهادر استان مرکزی گردشگری های استان مرکزی پول های کشورهای مختلف پرسش های دینی شما آموزش های از راه دور (انترنتی) اآنلاین انواع ورزش اخبار و روش های تجارت اخبار روز اخبار سلامتی و بهداشت استان مركزی، كانون مشاهیر استخدام در اراک اطلاعات ورزشی استان مرکزی اطلاعات توریستی در مورد ایران تفکرات خدائی در اندیشمندان ایرانی تبلیغات شما رایگان پذیرفته میشود تست های روانشناسی خود حتما ببینید جوک های خنده دار حدیث روز خوردنیهای شفا بخش خبر های هنری خبر های ورزشی خبر های گردشگری تصویری ایران و جهان خبر های پزشکی خبر های تاریخی خبر های خواندنی خبر های سینمائی خبرهای انترنتی خبرهای انترنتی و رایانه خبرهای علمی روز دانلود موسیقی دانلود کتاب دانستنیهای پزشکی دانستنیهای آمارهای برای همه چیز دانستنیهای خوب برای همه دانستنیهای روز دانستنیهای علمی فرهنکی اقتصادی سیاسی استان مرکزی دانشگاه های استان مرکزی داستان های کوتاه تاریخی و جدید داستانهای کوتاه و خواندنی دعاهای روز هفته روش های موفقعیت در زندگی روش های تجارت روش گره زدن كراوات راه های موفقعیت رازهای عشق رازهائی برای زنان خوب خوش فکر راستگوئی و صداقت وایمان زندگی چیست ؟ سوال های دینی روز سرگرمی روز شهرهای استان مركزى شخصيت تاثير گذار جهان شعرهای گلچین شده علم. زندگی. دانش . جوانان عکس های خبری عکس های دیدنی لینک ها ایمیل! جی میل بزنید email account ایمیل بزنید یاهو email account « گـــــوگـل » google.com « یاهــــــــو »yahoo.com ايميل email account کلوپ eshghekhodayi آپلود عکس1 سایت متخصصین اراک- ایران آپلود عکس2 پارسی بلاگ گلچین ها روز ایران بلاگ گلچین روز لرستانی بلاگ ادبیات فارسی و انگلیسی روز دیدنیهای تصویری روز اراک استانداری مرکزی http://webzzz.com/ www.myyearbook.com my.opera.com/blog دانلود فایل فشرده و عکس پایگاه اراک پچ پچ سازمان نظام مهندسی کشاورزی پایگاه سلطان آباد نو پایگاه اراک نیوز پايگاه اراك خبر وبلاگ سيد احمد لطفي نياز مركزي نارستان (ساوه) پایگاه روزنه فضول اراکی هفته نامه نامه امیر هفته نامه شمس استانداري مركزي فرمانداری اراک شهرداری اراک شورای شهر اراک فریبا آباقری رضا مهدوي هزاوه همه چیز بدانیم * مهسا امر آبادی جامعه مجازی سپنتا سایت عکس مزید آبادی عکس از اراک مزید آبادی هواداران تیم صنایع اراک نرم افزار و سخت افزار و دانلود لینک دانلودآخرین نرم افزارهای خط شکن موجود سایت تخصصی موبایل بورس و سهام اخبار http://hlgole.iranblog.com/ سایت ورزشی تربيت بدني استان مركزي فهرست پرسش های دینی شما همه چیز در باره شیطان آموزش رانندگی کشور حسن سبیلانی اردستانی دانستنهای خبری روز 360درجه گلچین روز سایتهای مورد نیاز استان مرکزی اراک لیست مقالات دانشمند اداره کل زندانهای استان مرکزی انجمن م اه واره سایت م ه واره آپلود عکس tinypic پاسخگویی آنلاین دانلود کتاب خارجی book دانلود کتاب ای تی عکسهای دیدنی وبلاگ خوشمزه مدرسه اینترنتی تبیان ادبیات زبان فارسی و انگلیسی دانلود بهترین ها مجله الکترونیک اراک نیوز دامین رایگان اراک فردا اراک انتخاب وخبر های روز اراک از نگاه من ایسکا نیوز اراک پندار گلچین های معماری روز 1000گل گلچین روز چت روم سبز چت روم ابی مادران با اندیشه خدائی گوناگون تخصصی حقوق و فقه گزارش روزانه یک معلم شرکت مهندسان دژان طرح بازاریابی و تجارت مرکز جهانی و اطلاع رسانی قرانی آل البیت نمایندگی مقام مغظم رهبری آلبوم ترانه ها و موزیک گلچین های روز و مداحی و نوحه کانال رشد flashvortex all in one stuff آلبوم ترانه ها مهندسی معدن آشپزی روز دانلود ها دانستنیهای کنکوری آبزیان اراک بهترین ماهی های زینتی گــــــروه های آمــوزشی ابتـــــــــــدایی شرکت مهندسین بنیان اراک پارس مهراز دانشگاه آزاد اراک hlgole اضافه کردن لینک کاملترين فروشگاه مجازي رايانه خانه مديران جوان طب قرآنی استاد دکتر خدادادی لرستان تحرک رمز سلامتی اراک موزیک بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی دانستنیهای قناری شبکه ورزش ایران ورزشی كلاشينـكـف ديـجيتال چت روز صبا سايت درمانگر، طب سنتی رشد دانستنیهای خبری روز ولاشجردی اخبار و فن آوری روز ارتباط با رئیس جمهوری دانستنیهای گلچین روز برای شما علاقمندان مجله دنا مقالات علمی آبزی پروری در ایران my کامپیوتر دختران ایرانی تعاون استان مرکزی راهكار مديريت سایت های ایرانی عمران و معماری باشگاه جوانان ايراني چهل حدیث روزه خانواده اجتماع آموزش مجازی ستاره خلیج عشق خدائی ایران ترانه مدیریت ترویج و نظام بهره برداری استان مرکزی بخش مقاله روز مقالات زبان انگلیسی روز دایره المعارف ها | سایت های عمومی علمی | موضوعات متفرقه واژه نامه علوم باطني پاتوق بچه های دلیجان گــروه آمـــوزش و پـرورش هنر و زبان مکتب کمال محمود معظمی مجموعه مقالات آموزش امداد، نجات و دانشهای اولیه احیای زندگی این روز ها مجله آب هوای اراکweather.yahoo.com چت انگلیسی موبایل خان اباد کد جاوا و کد قالب نامه امیر دانلود فیلم مستقیم http://lorestani.bloghaa.com/ http://monitor.shahrib.info http://www.lorestani.blogfars.com/ مجله گلچین blogfars.com=lorestani http://pmcblog.com عشــق خـــــدائــي مــــادران و پدران مهـــــربان با اندیشه خدائی ورزش برای همه ماساژ درمانی مشاهده فيش حقوقي بازنشستگي كشوری فرهنگیان هنرستان حرفه ای پسرانه نام آوران http://lorestani.pib.ir/ ارسال برای دیگران توهماني که مي انديشي، توهماني که مي انديشي، کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت. توهماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 13:40مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران حکایت اول : حکایت اول : شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريدشهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند... مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .حکایت دوم : رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست . حکایت سوم : مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم . مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكنيزائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند . حکایت چهارم : مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي گيري؟ فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است . حکایت پنجم : در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلاتيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم __________________(((آویختم اندیشه را که کاندیشه هشیاری کند ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه ها پژمرده ام))) حضرت مولانا نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 16:21مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران خدايا متشكرم خدايا متشكرم غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد. زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است. زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال سارا هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند. زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: «ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.» هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: «خدايا كمكم كن!» در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه ي مرد ترسيد و با خودش گفت: «خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد...!» زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: «خانم، مشكلي پيش آمده؟» زن جواب داد: «بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.» مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد! زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: «خدايا متشكرم!» سپس رو به مرد كرد و گفت: «آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد.» مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك *** اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!» خدا براي زن يك كمك فرستاده بود، آن هم يك حرفه اي! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود. فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود. __________________(((آویختم اندیشه را که کاندیشه هشیاری کند ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه ها پژمرده ام))) حضرت مولانا نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 16:21مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران ماجرای تاجر و روستائيان میمون فروش ماجرای تاجر و روستائيان میمون فروش در زمان های قدیم، تاجری به روستایی كه ميمون هاي زيادي در جنگل هاي حوالي آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت: من ميمون هاي اينجا را خريدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم. مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتي معامله را قبول کردند. به نظر آنها قیمت بسيار منصفانه بود. در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند.فردای آن روز مرد تاجر دوباره به روستا آمد و به روستائيان گفت: هر میمون را ۲۰ دلار از شما می خرم. این بار روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاششان را برای گرفتن میمون ها بكار گرفتند. اما ظاهرا تعداد میمون هاي باقيمانده کمتر شده بود. در آن روز فقط ۵۰۰ میمون را گرفته و فروختند.روز بعد مجددا آن مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون را به ساكنان آن روستا داد. او به مردم گفت: امروز من در شهر کاری را بايد انجام دهم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد.مردم روستا بسيار مشتاق شده بودند. هر میمون ۵۰ دلار! اما مسئله این بود که همه میمون ها را آنها گرفته بودند و ديگر میمونی برای فروختن باقی نمانده بود !روستائيان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند. معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستائيان گفت: این میمون ها را در قفس مي بينيد؟ من حاضرم آنها را به قیمت هر میمون ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنها را به قیمت ۵۰ دلار به او بفروشید.ظاهرا معامله ي پر منفعتي بنظر مي رسد، ولي غافل از حيله اي كه در آن نهفته است...بدين ترتيب مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خرید میمون ها آوردند و هر ميمون را بمبلغ 35 دلار از معاون تاجر خريداري كردند. بله. چشمتان روز بد نبيند! از فردا مردم آن روستا دیگر نه آن مرد تاجر را دیدند و نه دستشان به آن معاون رسيد! و تنها میمون ها بودند که با از دست رفتن سرمايه ي روستائيان دوباره در آن روستا ساكن شدند... نتیجه اخلاقی را كه ميتوان از اين حكايت گرفت اينست كهسرمایه های ملی خود را ارزان نفروشید، حالا هر چيز كه باشد.چون شما با اندوخته هايي كه متعلق به سرزمين شماست ثروتمنديدو تا زمانيكه آنها را در محدوده ي خود دارید برنده اید ولی همین که آنها را از دست دادید در هر شرايطي بازنده خواهید شد. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:45مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران دخترک فقير دخترک فقير سال ها پيش توي يه سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت که تصميم به ازدواج گرفت. اون ميخواست با يکي از دختراي سرزمين خودش ازدواج کنه. به همين دليل همه دختراي جوون اون سرزمين رو دعوت کرد تا سزاوارترين دختر رو انتخاب کنه.در بين اين دخترا دختري وجود داشت که خيلي فقير بود اما شاهزاده رو خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش شده بود. وقتي دختر قصه ما ميخواست به مهموني شاهزاده بره مامانش بهش گفت دخترم چرا ميخواي به اين مهموني بري تو نه ثروتي داري نه زيبايي خيلي زياد . دخترک گفت مامان اجازه بده تا برم و شانس خودم رو امتحان کنم تا حداقل براي آخرين بار اونو ببينم. روز مهماني فرا رسيد. شاهزاده رو به تمام دخترا کرد و گفت من به هر کدوم از شما يه دانه گل ميدم و هر کس که ظرف شيش ماه زيباترين گل دنيا رو پرورش بده همسر من ميشه. دخترک فقير هم دانه را گرفت و اونو تو گلدون کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دخترک با تمام علاقه به گلدون ميرسيد و به اندازه بهش آب و آفتاب ميداد اما بي نتيجه بود و هيچ گلي سبز نشد. سرانجام شيش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسيد. دخترک گلدون خالي خودش رو تو دستاش گرفت و توي صف ايستاد. اما دختراي ديگه هر کدوم با گلهاي بسار زيبا و جالبي که تو گلدون داشتند تو صف ايستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدون ها نگاه ميکرد اما از هيچ کدوم راضي نبود . تا اينکه نوبت به دخترک فقير رسيد . دخترک از اينکه گلي تو گلدون نداشت خجالت ميکشيد اما شاهزاده وقتي گلدون خالي رو ديد با تعجب و تحسين به دخترک خيره شد . رو به تمام دخترا کرد و گفت اين دختر ملکه آينده اين سرزمينه. همه متعجب شده بودن دختراي ديگه با گلدونهاي قشنگي که داشتن حرسشون گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن که اون دختر اصلا گلي تو گلدون نداره . شاهزاده گفت بله درسته که هيچ گلي توي اين گلدون سبز نشده اما بايد بدونيد که همه دانه هايي که من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نبايد گلي از اون دانه ها سبز ميشد . همه شما تقلب کرديد ولي اين دخترک زيبا به خاطر صداقتش سزاوارترين دختر اين سرزمينه نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:39مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران آنکه شنيد ، آنکه نشنيد..... آنکه شنيد ، آنکه نشنيد..... مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است... به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!" حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد ............... نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 16:10مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران بخــت بيــدار ! بخــت بيــدار ! روزي روزگاري نه در زمان هاي دور، در همين حوالي مردي زندگي مي كرد كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد "بخت با من يار نيست" و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهبود نمي يابد. پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگري توانا برود.او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد. گرگ پرسيد: "اي مرد كجا مي روي؟"مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"گرگ گفت : "ميشود از او بپرسي كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناك مي شوم؟"مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.او رفت و رفت تا به مزرعه اي وسيع رسيد كه دهقاناني بسيار در آن سخت كار مي كردند.يكي از كشاورزها جلو آمد و گفت : "اي مرد كجا مي روي ؟"مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"كشاورز گفت : "مي شود از او بپرسي كه چرا پدرم وصيت كرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد بود، در صورتي كه در اين زمين هيچ گياهي رشد نميكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهكاري است ؟"مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهري رسيد كه مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.شاه آن شهر او را خواست و پرسيد : "اي مرد به كجا مي روي ؟"مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"شاه گفت : " آيا مي شود از او بپرسي كه چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسيار و سربازان شجاع تاكنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟"مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را كه در پي اش راه ها پيموده بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف كرد.جادوگر بر چهره مرد مدتي نگريست سپس رازها را با وي در ميان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بيدار شده است برو و از آن لذت ببر!"و مرد با بختي بيدار باز گشت...به شاه شهر نظاميان گفت : "تو رازي داري كه وحشت برملا شدنش آزارت مي دهد، با مردم خود يك رنگ نبوده اي، در هيچ جنگي شركت نمي كني، از جنگيدن هيچ نمي داني، زيرا تو يك زن هستي و چون مردم تو زنان را به پادشاهي نمي شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد.و اما چاره كار تو ازدواج است، تو بايد با مردي ازدواج كني تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردي كه در جنگ ها فرماندهي كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."شاه انديشيد و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نياز مرا دانستي با من ازدواج كن تا با هم كشوري آباد بسازيم."مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير تو نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!" و رفت...به دهقان گفت : "وصيت پدرت درست بوده است، شما بايد در زير زمين بدنبال ثروت باشي نه بر روي آن، در زير اين زمين گنجي نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست."كشاورز گفت: "پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است، بيا باهم شريك شويم كه نصف اين گنج از آن تو مي باشد."مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير گنج نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!" و رفت...سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را برايش تعريف كرد و سپس گفت: "سردردهاي تو از يكنواختي خوراك است اگر بتواني مغز يك انسان كودن و تهي مغز را بخوري ديگر سر درد نخواهي داشت!" شما اگر جاي گرگ بوديد چكار مي كرديد ؟ بله. درست است! گرگ هم همان كاري را كرد كه شايد شما هم مي كرديد، مرد بيدار بخت قصه ي ما را به جرم غفلت از بخت بيدارش دريد و مغز او را خورد. ديوانگي است قصهي تقدير و بخت نيستاز نام سرنگون شدن و گفتن اين قضاستدر آسمان علم، عمل برترين پر استدر كشور وجود هنر بهترين غناستميجوي گرچه عزم تو ز انديشه برتر استميپوي گرچه راه تو در كام اژدهاستشعر از : پروين اعتصامي نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 16:37مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران نجات عشق نجات عشق در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"علم پاسخ داد: "زمان"عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است." گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند بسیار کند، بر آنها که میهراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق میوزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 10:38مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران شانس زندگي شانس زندگي از شانسی که در زندگیت یک بار بهت رو میده مواظبت کن! یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهدکشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شددر وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!! نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن ! نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت!!! نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 08:38مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ..: آخرین ارسال ها :.. این هم یک وب جدید گلچین روز شاد پر نور باشید اراک 10 جمله فراموش نشدنی که سیاستمداران بزرگ امریکا آرزو چگونه از زندگی لذت ببریم! لطفاً به من کمک کنید. راه رسيدن به آرامش بعد از طلاق هیچ رازی برای موفقیت و خوشبختی در این هستی وجود ندارد ! رژیم غذایی کسانی که مشکل زخم معده دارند سنگهای مخصوص ماه تولد شما !! ارزشهای ایرانی توهماني که مي انديشي، SMS & Joke های امام علي (ع ) , سيماي راستين خدمتگزاري به مردم و عدالت در جامعه سیزده خط برای زندگی ! خوشبخت کسی است دهان روح و تن سيزده نكته مهم ز
Blogtak.com
اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites
منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات ماوراء الطبیعه ودرمانهای روحی GEME بازی لینک های جالب و دیدنی روز مناسبتهای سال موفقیت های مدیریتی موقعيت جغرافيايى و تقسيمات سياسى استان مدیریت های گوناگون و خواندنی مدیریت های شغلی و کاری نوحه و مداحی روز چگونه لاغرشویم نگاهی به جاذبههای گردشگری استان مركزی ُsms های جدید روز گفتار های دوست داشتنی بزرگان و شما گذری بر طبیعت جذاب چشمه ها و سرابهادر استان مرکزی گردشگری های استان مرکزی پول های کشورهای مختلف پرسش های دینی شما آموزش های از راه دور (انترنتی) اآنلاین انواع ورزش اخبار و روش های تجارت اخبار روز اخبار سلامتی و بهداشت استان مركزی، كانون مشاهیر استخدام در اراک اطلاعات ورزشی استان مرکزی اطلاعات توریستی در مورد ایران تفکرات خدائی در اندیشمندان ایرانی تبلیغات شما رایگان پذیرفته میشود تست های روانشناسی خود حتما ببینید جوک های خنده دار حدیث روز خوردنیهای شفا بخش خبر های هنری خبر های ورزشی خبر های گردشگری تصویری ایران و جهان خبر های پزشکی خبر های تاریخی خبر های خواندنی خبر های سینمائی خبرهای انترنتی خبرهای انترنتی و رایانه خبرهای علمی روز دانلود موسیقی دانلود کتاب دانستنیهای پزشکی دانستنیهای آمارهای برای همه چیز دانستنیهای خوب برای همه دانستنیهای روز دانستنیهای علمی فرهنکی اقتصادی سیاسی استان مرکزی دانشگاه های استان مرکزی داستان های کوتاه تاریخی و جدید داستانهای کوتاه و خواندنی دعاهای روز هفته روش های موفقعیت در زندگی روش های تجارت روش گره زدن كراوات راه های موفقعیت رازهای عشق رازهائی برای زنان خوب خوش فکر راستگوئی و صداقت وایمان زندگی چیست ؟ سوال های دینی روز سرگرمی روز شهرهای استان مركزى شخصيت تاثير گذار جهان شعرهای گلچین شده علم. زندگی. دانش . جوانان عکس های خبری عکس های دیدنی لینک ها ایمیل! جی میل بزنید email account ایمیل بزنید یاهو email account « گـــــوگـل » google.com « یاهــــــــو »yahoo.com ايميل email account کلوپ eshghekhodayi آپلود عکس1 سایت متخصصین اراک- ایران آپلود عکس2 پارسی بلاگ گلچین ها روز ایران بلاگ گلچین روز لرستانی بلاگ ادبیات فارسی و انگلیسی روز دیدنیهای تصویری روز اراک استانداری مرکزی http://webzzz.com/ www.myyearbook.com my.opera.com/blog دانلود فایل فشرده و عکس پایگاه اراک پچ پچ سازمان نظام مهندسی کشاورزی پایگاه سلطان آباد نو پایگاه اراک نیوز پايگاه اراك خبر وبلاگ سيد احمد لطفي نياز مركزي نارستان (ساوه) پایگاه روزنه فضول اراکی هفته نامه نامه امیر هفته نامه شمس استانداري مركزي فرمانداری اراک شهرداری اراک شورای شهر اراک فریبا آباقری رضا مهدوي هزاوه همه چیز بدانیم * مهسا امر آبادی جامعه مجازی سپنتا سایت عکس مزید آبادی عکس از اراک مزید آبادی هواداران تیم صنایع اراک نرم افزار و سخت افزار و دانلود لینک دانلودآخرین نرم افزارهای خط شکن موجود سایت تخصصی موبایل بورس و سهام اخبار http://hlgole.iranblog.com/ سایت ورزشی تربيت بدني استان مركزي فهرست پرسش های دینی شما همه چیز در باره شیطان آموزش رانندگی کشور حسن سبیلانی اردستانی دانستنهای خبری روز 360درجه گلچین روز سایتهای مورد نیاز استان مرکزی اراک لیست مقالات دانشمند اداره کل زندانهای استان مرکزی انجمن م اه واره سایت م ه واره آپلود عکس tinypic پاسخگویی آنلاین دانلود کتاب خارجی book دانلود کتاب ای تی عکسهای دیدنی وبلاگ خوشمزه مدرسه اینترنتی تبیان ادبیات زبان فارسی و انگلیسی دانلود بهترین ها مجله الکترونیک اراک نیوز دامین رایگان اراک فردا اراک انتخاب وخبر های روز اراک از نگاه من ایسکا نیوز اراک پندار گلچین های معماری روز 1000گل گلچین روز چت روم سبز چت روم ابی مادران با اندیشه خدائی گوناگون تخصصی حقوق و فقه گزارش روزانه یک معلم شرکت مهندسان دژان طرح بازاریابی و تجارت مرکز جهانی و اطلاع رسانی قرانی آل البیت نمایندگی مقام مغظم رهبری آلبوم ترانه ها و موزیک گلچین های روز و مداحی و نوحه کانال رشد flashvortex all in one stuff آلبوم ترانه ها مهندسی معدن آشپزی روز دانلود ها دانستنیهای کنکوری آبزیان اراک بهترین ماهی های زینتی گــــــروه های آمــوزشی ابتـــــــــــدایی شرکت مهندسین بنیان اراک پارس مهراز دانشگاه آزاد اراک hlgole اضافه کردن لینک کاملترين فروشگاه مجازي رايانه خانه مديران جوان طب قرآنی استاد دکتر خدادادی لرستان تحرک رمز سلامتی اراک موزیک بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی دانستنیهای قناری شبکه ورزش ایران ورزشی كلاشينـكـف ديـجيتال چت روز صبا سايت درمانگر، طب سنتی رشد دانستنیهای خبری روز ولاشجردی اخبار و فن آوری روز ارتباط با رئیس جمهوری دانستنیهای گلچین روز برای شما علاقمندان مجله دنا مقالات علمی آبزی پروری در ایران my کامپیوتر دختران ایرانی تعاون استان مرکزی راهكار مديريت سایت های ایرانی عمران و معماری باشگاه جوانان ايراني چهل حدیث روزه خانواده اجتماع آموزش مجازی ستاره خلیج عشق خدائی ایران ترانه مدیریت ترویج و نظام بهره برداری استان مرکزی بخش مقاله روز مقالات زبان انگلیسی روز دایره المعارف ها | سایت های عمومی علمی | موضوعات متفرقه واژه نامه علوم باطني پاتوق بچه های دلیجان گــروه آمـــوزش و پـرورش هنر و زبان مکتب کمال محمود معظمی مجموعه مقالات آموزش امداد، نجات و دانشهای اولیه احیای زندگی این روز ها مجله آب هوای اراکweather.yahoo.com چت انگلیسی موبایل خان اباد کد جاوا و کد قالب نامه امیر دانلود فیلم مستقیم http://lorestani.bloghaa.com/ http://monitor.shahrib.info http://www.lorestani.blogfars.com/ مجله گلچین blogfars.com=lorestani http://pmcblog.com عشــق خـــــدائــي مــــادران و پدران مهـــــربان با اندیشه خدائی ورزش برای همه ماساژ درمانی مشاهده فيش حقوقي بازنشستگي كشوری فرهنگیان هنرستان حرفه ای پسرانه نام آوران http://lorestani.pib.ir/ ارسال برای دیگران توهماني که مي انديشي، توهماني که مي انديشي، کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت. توهماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 13:40مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران حکایت اول : حکایت اول : شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريدشهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند... مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .حکایت دوم : رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست . حکایت سوم : مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم . مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكنيزائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند . حکایت چهارم : مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي گيري؟ فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است . حکایت پنجم : در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلاتيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم __________________(((آویختم اندیشه را که کاندیشه هشیاری کند ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه ها پژمرده ام))) حضرت مولانا نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 16:21مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران خدايا متشكرم خدايا متشكرم غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد. زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است. زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال سارا هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند. زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: «ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.» هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: «خدايا كمكم كن!» در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه ي مرد ترسيد و با خودش گفت: «خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد...!» زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: «خانم، مشكلي پيش آمده؟» زن جواب داد: «بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.» مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد! زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: «خدايا متشكرم!» سپس رو به مرد كرد و گفت: «آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد.» مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك *** اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!» خدا براي زن يك كمك فرستاده بود، آن هم يك حرفه اي! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود. فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود. __________________(((آویختم اندیشه را که کاندیشه هشیاری کند ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه ها پژمرده ام))) حضرت مولانا نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 16:21مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران ماجرای تاجر و روستائيان میمون فروش ماجرای تاجر و روستائيان میمون فروش در زمان های قدیم، تاجری به روستایی كه ميمون هاي زيادي در جنگل هاي حوالي آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت: من ميمون هاي اينجا را خريدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم. مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتي معامله را قبول کردند. به نظر آنها قیمت بسيار منصفانه بود. در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند.فردای آن روز مرد تاجر دوباره به روستا آمد و به روستائيان گفت: هر میمون را ۲۰ دلار از شما می خرم. این بار روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاششان را برای گرفتن میمون ها بكار گرفتند. اما ظاهرا تعداد میمون هاي باقيمانده کمتر شده بود. در آن روز فقط ۵۰۰ میمون را گرفته و فروختند.روز بعد مجددا آن مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون را به ساكنان آن روستا داد. او به مردم گفت: امروز من در شهر کاری را بايد انجام دهم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد.مردم روستا بسيار مشتاق شده بودند. هر میمون ۵۰ دلار! اما مسئله این بود که همه میمون ها را آنها گرفته بودند و ديگر میمونی برای فروختن باقی نمانده بود !روستائيان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند. معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستائيان گفت: این میمون ها را در قفس مي بينيد؟ من حاضرم آنها را به قیمت هر میمون ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنها را به قیمت ۵۰ دلار به او بفروشید.ظاهرا معامله ي پر منفعتي بنظر مي رسد، ولي غافل از حيله اي كه در آن نهفته است...بدين ترتيب مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خرید میمون ها آوردند و هر ميمون را بمبلغ 35 دلار از معاون تاجر خريداري كردند. بله. چشمتان روز بد نبيند! از فردا مردم آن روستا دیگر نه آن مرد تاجر را دیدند و نه دستشان به آن معاون رسيد! و تنها میمون ها بودند که با از دست رفتن سرمايه ي روستائيان دوباره در آن روستا ساكن شدند... نتیجه اخلاقی را كه ميتوان از اين حكايت گرفت اينست كهسرمایه های ملی خود را ارزان نفروشید، حالا هر چيز كه باشد.چون شما با اندوخته هايي كه متعلق به سرزمين شماست ثروتمنديدو تا زمانيكه آنها را در محدوده ي خود دارید برنده اید ولی همین که آنها را از دست دادید در هر شرايطي بازنده خواهید شد. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:45مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران دخترک فقير دخترک فقير سال ها پيش توي يه سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت که تصميم به ازدواج گرفت. اون ميخواست با يکي از دختراي سرزمين خودش ازدواج کنه. به همين دليل همه دختراي جوون اون سرزمين رو دعوت کرد تا سزاوارترين دختر رو انتخاب کنه.در بين اين دخترا دختري وجود داشت که خيلي فقير بود اما شاهزاده رو خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش شده بود. وقتي دختر قصه ما ميخواست به مهموني شاهزاده بره مامانش بهش گفت دخترم چرا ميخواي به اين مهموني بري تو نه ثروتي داري نه زيبايي خيلي زياد . دخترک گفت مامان اجازه بده تا برم و شانس خودم رو امتحان کنم تا حداقل براي آخرين بار اونو ببينم. روز مهماني فرا رسيد. شاهزاده رو به تمام دخترا کرد و گفت من به هر کدوم از شما يه دانه گل ميدم و هر کس که ظرف شيش ماه زيباترين گل دنيا رو پرورش بده همسر من ميشه. دخترک فقير هم دانه را گرفت و اونو تو گلدون کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دخترک با تمام علاقه به گلدون ميرسيد و به اندازه بهش آب و آفتاب ميداد اما بي نتيجه بود و هيچ گلي سبز نشد. سرانجام شيش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسيد. دخترک گلدون خالي خودش رو تو دستاش گرفت و توي صف ايستاد. اما دختراي ديگه هر کدوم با گلهاي بسار زيبا و جالبي که تو گلدون داشتند تو صف ايستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدون ها نگاه ميکرد اما از هيچ کدوم راضي نبود . تا اينکه نوبت به دخترک فقير رسيد . دخترک از اينکه گلي تو گلدون نداشت خجالت ميکشيد اما شاهزاده وقتي گلدون خالي رو ديد با تعجب و تحسين به دخترک خيره شد . رو به تمام دخترا کرد و گفت اين دختر ملکه آينده اين سرزمينه. همه متعجب شده بودن دختراي ديگه با گلدونهاي قشنگي که داشتن حرسشون گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن که اون دختر اصلا گلي تو گلدون نداره . شاهزاده گفت بله درسته که هيچ گلي توي اين گلدون سبز نشده اما بايد بدونيد که همه دانه هايي که من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نبايد گلي از اون دانه ها سبز ميشد . همه شما تقلب کرديد ولي اين دخترک زيبا به خاطر صداقتش سزاوارترين دختر اين سرزمينه نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:39مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران آنکه شنيد ، آنکه نشنيد..... آنکه شنيد ، آنکه نشنيد..... مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است... به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!" حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد ............... نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 16:10مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران بخــت بيــدار ! بخــت بيــدار ! روزي روزگاري نه در زمان هاي دور، در همين حوالي مردي زندگي مي كرد كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد "بخت با من يار نيست" و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهبود نمي يابد. پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگري توانا برود.او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد. گرگ پرسيد: "اي مرد كجا مي روي؟"مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"گرگ گفت : "ميشود از او بپرسي كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناك مي شوم؟"مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.او رفت و رفت تا به مزرعه اي وسيع رسيد كه دهقاناني بسيار در آن سخت كار مي كردند.يكي از كشاورزها جلو آمد و گفت : "اي مرد كجا مي روي ؟"مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"كشاورز گفت : "مي شود از او بپرسي كه چرا پدرم وصيت كرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد بود، در صورتي كه در اين زمين هيچ گياهي رشد نميكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهكاري است ؟"مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهري رسيد كه مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.شاه آن شهر او را خواست و پرسيد : "اي مرد به كجا مي روي ؟"مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"شاه گفت : " آيا مي شود از او بپرسي كه چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسيار و سربازان شجاع تاكنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟"مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را كه در پي اش راه ها پيموده بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف كرد.جادوگر بر چهره مرد مدتي نگريست سپس رازها را با وي در ميان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بيدار شده است برو و از آن لذت ببر!"و مرد با بختي بيدار باز گشت...به شاه شهر نظاميان گفت : "تو رازي داري كه وحشت برملا شدنش آزارت مي دهد، با مردم خود يك رنگ نبوده اي، در هيچ جنگي شركت نمي كني، از جنگيدن هيچ نمي داني، زيرا تو يك زن هستي و چون مردم تو زنان را به پادشاهي نمي شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد.و اما چاره كار تو ازدواج است، تو بايد با مردي ازدواج كني تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردي كه در جنگ ها فرماندهي كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."شاه انديشيد و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نياز مرا دانستي با من ازدواج كن تا با هم كشوري آباد بسازيم."مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير تو نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!" و رفت...به دهقان گفت : "وصيت پدرت درست بوده است، شما بايد در زير زمين بدنبال ثروت باشي نه بر روي آن، در زير اين زمين گنجي نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست."كشاورز گفت: "پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است، بيا باهم شريك شويم كه نصف اين گنج از آن تو مي باشد."مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير گنج نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!" و رفت...سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را برايش تعريف كرد و سپس گفت: "سردردهاي تو از يكنواختي خوراك است اگر بتواني مغز يك انسان كودن و تهي مغز را بخوري ديگر سر درد نخواهي داشت!" شما اگر جاي گرگ بوديد چكار مي كرديد ؟ بله. درست است! گرگ هم همان كاري را كرد كه شايد شما هم مي كرديد، مرد بيدار بخت قصه ي ما را به جرم غفلت از بخت بيدارش دريد و مغز او را خورد. ديوانگي است قصهي تقدير و بخت نيستاز نام سرنگون شدن و گفتن اين قضاستدر آسمان علم، عمل برترين پر استدر كشور وجود هنر بهترين غناستميجوي گرچه عزم تو ز انديشه برتر استميپوي گرچه راه تو در كام اژدهاستشعر از : پروين اعتصامي نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 16:37مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران نجات عشق نجات عشق در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"علم پاسخ داد: "زمان"عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است." گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند بسیار کند، بر آنها که میهراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق میوزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 10:38مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران شانس زندگي شانس زندگي از شانسی که در زندگیت یک بار بهت رو میده مواظبت کن! یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهدکشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شددر وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!! نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن ! نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت!!! نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 08:38مربوط به : داستانهای کوتاه و خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ..: آخرین ارسال ها :.. این هم یک وب جدید گلچین روز شاد پر نور باشید اراک 10 جمله فراموش نشدنی که سیاستمداران بزرگ امریکا آرزو چگونه از زندگی لذت ببریم! لطفاً به من کمک کنید. راه رسيدن به آرامش بعد از طلاق هیچ رازی برای موفقیت و خوشبختی در این هستی وجود ندارد ! رژیم غذایی کسانی که مشکل زخم معده دارند سنگهای مخصوص ماه تولد شما !! ارزشهای ایرانی توهماني که مي انديشي، SMS & Joke های امام علي (ع ) , سيماي راستين خدمتگزاري به مردم و عدالت در جامعه سیزده خط برای زندگی ! خوشبخت کسی است دهان روح و تن سيزده نكته مهم ز
1000gol sajadlorestani lorestani110
ماوراء الطبیعه ودرمانهای روحی GEME بازی لینک های جالب و دیدنی روز مناسبتهای سال موفقیت های مدیریتی موقعيت جغرافيايى و تقسيمات سياسى استان مدیریت های گوناگون و خواندنی مدیریت های شغلی و کاری نوحه و مداحی روز چگونه لاغرشویم نگاهی به جاذبههای گردشگری استان مركزی ُsms های جدید روز گفتار های دوست داشتنی بزرگان و شما گذری بر طبیعت جذاب چشمه ها و سرابهادر استان مرکزی گردشگری های استان مرکزی پول های کشورهای مختلف پرسش های دینی شما آموزش های از راه دور (انترنتی) اآنلاین انواع ورزش اخبار و روش های تجارت اخبار روز اخبار سلامتی و بهداشت استان مركزی، كانون مشاهیر استخدام در اراک اطلاعات ورزشی استان مرکزی اطلاعات توریستی در مورد ایران تفکرات خدائی در اندیشمندان ایرانی تبلیغات شما رایگان پذیرفته میشود تست های روانشناسی خود حتما ببینید جوک های خنده دار حدیث روز خوردنیهای شفا بخش خبر های هنری خبر های ورزشی خبر های گردشگری تصویری ایران و جهان خبر های پزشکی خبر های تاریخی خبر های خواندنی خبر های سینمائی خبرهای انترنتی خبرهای انترنتی و رایانه خبرهای علمی روز دانلود موسیقی دانلود کتاب دانستنیهای پزشکی دانستنیهای آمارهای برای همه چیز دانستنیهای خوب برای همه دانستنیهای روز دانستنیهای علمی فرهنکی اقتصادی سیاسی استان مرکزی دانشگاه های استان مرکزی داستان های کوتاه تاریخی و جدید داستانهای کوتاه و خواندنی دعاهای روز هفته روش های موفقعیت در زندگی روش های تجارت روش گره زدن كراوات راه های موفقعیت رازهای عشق رازهائی برای زنان خوب خوش فکر راستگوئی و صداقت وایمان زندگی چیست ؟ سوال های دینی روز سرگرمی روز شهرهای استان مركزى شخصيت تاثير گذار جهان شعرهای گلچین شده علم. زندگی. دانش . جوانان عکس های خبری عکس های دیدنی
ایمیل! جی میل بزنید email account ایمیل بزنید یاهو email account « گـــــوگـل » google.com « یاهــــــــو »yahoo.com ايميل email account کلوپ eshghekhodayi آپلود عکس1 سایت متخصصین اراک- ایران آپلود عکس2 پارسی بلاگ گلچین ها روز ایران بلاگ گلچین روز لرستانی بلاگ ادبیات فارسی و انگلیسی روز دیدنیهای تصویری روز اراک استانداری مرکزی http://webzzz.com/ www.myyearbook.com my.opera.com/blog دانلود فایل فشرده و عکس پایگاه اراک پچ پچ سازمان نظام مهندسی کشاورزی پایگاه سلطان آباد نو پایگاه اراک نیوز پايگاه اراك خبر وبلاگ سيد احمد لطفي نياز مركزي نارستان (ساوه) پایگاه روزنه فضول اراکی هفته نامه نامه امیر هفته نامه شمس استانداري مركزي فرمانداری اراک شهرداری اراک شورای شهر اراک فریبا آباقری رضا مهدوي هزاوه همه چیز بدانیم * مهسا امر آبادی جامعه مجازی سپنتا سایت عکس مزید آبادی عکس از اراک مزید آبادی هواداران تیم صنایع اراک نرم افزار و سخت افزار و دانلود لینک دانلودآخرین نرم افزارهای خط شکن موجود سایت تخصصی موبایل بورس و سهام اخبار http://hlgole.iranblog.com/ سایت ورزشی تربيت بدني استان مركزي فهرست پرسش های دینی شما همه چیز در باره شیطان آموزش رانندگی کشور حسن سبیلانی اردستانی دانستنهای خبری روز 360درجه گلچین روز سایتهای مورد نیاز استان مرکزی اراک لیست مقالات دانشمند اداره کل زندانهای استان مرکزی انجمن م اه واره سایت م ه واره آپلود عکس tinypic پاسخگویی آنلاین دانلود کتاب خارجی book دانلود کتاب ای تی عکسهای دیدنی وبلاگ خوشمزه مدرسه اینترنتی تبیان ادبیات زبان فارسی و انگلیسی دانلود بهترین ها مجله الکترونیک اراک نیوز دامین رایگان اراک فردا اراک انتخاب وخبر های روز اراک از نگاه من ایسکا نیوز اراک پندار گلچین های معماری روز 1000گل گلچین روز چت روم سبز چت روم ابی مادران با اندیشه خدائی گوناگون تخصصی حقوق و فقه گزارش روزانه یک معلم شرکت مهندسان دژان طرح بازاریابی و تجارت مرکز جهانی و اطلاع رسانی قرانی آل البیت نمایندگی مقام مغظم رهبری آلبوم ترانه ها و موزیک گلچین های روز و مداحی و نوحه کانال رشد flashvortex all in one stuff آلبوم ترانه ها مهندسی معدن آشپزی روز دانلود ها دانستنیهای کنکوری آبزیان اراک بهترین ماهی های زینتی گــــــروه های آمــوزشی ابتـــــــــــدایی شرکت مهندسین بنیان اراک پارس مهراز دانشگاه آزاد اراک hlgole اضافه کردن لینک کاملترين فروشگاه مجازي رايانه خانه مديران جوان طب قرآنی استاد دکتر خدادادی لرستان تحرک رمز سلامتی اراک موزیک بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی دانستنیهای قناری شبکه ورزش ایران ورزشی كلاشينـكـف ديـجيتال چت روز صبا سايت درمانگر، طب سنتی رشد دانستنیهای خبری روز ولاشجردی اخبار و فن آوری روز ارتباط با رئیس جمهوری دانستنیهای گلچین روز برای شما علاقمندان مجله دنا مقالات علمی آبزی پروری در ایران my کامپیوتر دختران ایرانی تعاون استان مرکزی راهكار مديريت سایت های ایرانی عمران و معماری باشگاه جوانان ايراني چهل حدیث روزه خانواده اجتماع آموزش مجازی ستاره خلیج عشق خدائی ایران ترانه مدیریت ترویج و نظام بهره برداری استان مرکزی بخش مقاله روز مقالات زبان انگلیسی روز دایره المعارف ها | سایت های عمومی علمی | موضوعات متفرقه واژه نامه علوم باطني پاتوق بچه های دلیجان گــروه آمـــوزش و پـرورش هنر و زبان مکتب کمال محمود معظمی مجموعه مقالات آموزش امداد، نجات و دانشهای اولیه احیای زندگی این روز ها مجله آب هوای اراکweather.yahoo.com چت انگلیسی موبایل خان اباد کد جاوا و کد قالب نامه امیر دانلود فیلم مستقیم http://lorestani.bloghaa.com/ http://monitor.shahrib.info http://www.lorestani.blogfars.com/ مجله گلچین blogfars.com=lorestani http://pmcblog.com عشــق خـــــدائــي مــــادران و پدران مهـــــربان با اندیشه خدائی ورزش برای همه ماساژ درمانی مشاهده فيش حقوقي بازنشستگي كشوری فرهنگیان هنرستان حرفه ای پسرانه نام آوران http://lorestani.pib.ir/
توهماني که مي انديشي،
کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.
توهماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن
[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]
حکایت اول :
خدايا متشكرم
ماجرای تاجر و روستائيان میمون فروش
در زمان های قدیم، تاجری به روستایی كه ميمون هاي زيادي در جنگل هاي حوالي آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت: من ميمون هاي اينجا را خريدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم. مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتي معامله را قبول کردند. به نظر آنها قیمت بسيار منصفانه بود. در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند.فردای آن روز مرد تاجر دوباره به روستا آمد و به روستائيان گفت: هر میمون را ۲۰ دلار از شما می خرم. این بار روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاششان را برای گرفتن میمون ها بكار گرفتند. اما ظاهرا تعداد میمون هاي باقيمانده کمتر شده بود. در آن روز فقط ۵۰۰ میمون را گرفته و فروختند.روز بعد مجددا آن مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون را به ساكنان آن روستا داد. او به مردم گفت: امروز من در شهر کاری را بايد انجام دهم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد.مردم روستا بسيار مشتاق شده بودند. هر میمون ۵۰ دلار! اما مسئله این بود که همه میمون ها را آنها گرفته بودند و ديگر میمونی برای فروختن باقی نمانده بود !روستائيان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند. معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستائيان گفت: این میمون ها را در قفس مي بينيد؟ من حاضرم آنها را به قیمت هر میمون ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنها را به قیمت ۵۰ دلار به او بفروشید.ظاهرا معامله ي پر منفعتي بنظر مي رسد، ولي غافل از حيله اي كه در آن نهفته است...بدين ترتيب مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خرید میمون ها آوردند و هر ميمون را بمبلغ 35 دلار از معاون تاجر خريداري كردند.
بله. چشمتان روز بد نبيند! از فردا مردم آن روستا دیگر نه آن مرد تاجر را دیدند و نه دستشان به آن معاون رسيد! و تنها میمون ها بودند که با از دست رفتن سرمايه ي روستائيان دوباره در آن روستا ساكن شدند...
نتیجه اخلاقی را كه ميتوان از اين حكايت گرفت اينست كهسرمایه های ملی خود را ارزان نفروشید، حالا هر چيز كه باشد.چون شما با اندوخته هايي كه متعلق به سرزمين شماست ثروتمنديدو تا زمانيكه آنها را در محدوده ي خود دارید برنده اید ولی همین که آنها را از دست دادید در هر شرايطي بازنده خواهید شد.
دخترک فقير
سال ها پيش توي يه سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت که تصميم به ازدواج گرفت. اون ميخواست با يکي از دختراي سرزمين خودش ازدواج کنه. به همين دليل همه دختراي جوون اون سرزمين رو دعوت کرد تا سزاوارترين دختر رو انتخاب کنه.در بين اين دخترا دختري وجود داشت که خيلي فقير بود اما شاهزاده رو خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش شده بود. وقتي دختر قصه ما ميخواست به مهموني شاهزاده بره مامانش بهش گفت دخترم چرا ميخواي به اين مهموني بري تو نه ثروتي داري نه زيبايي خيلي زياد . دخترک گفت مامان اجازه بده تا برم و شانس خودم رو امتحان کنم تا حداقل براي آخرين بار اونو ببينم.
روز مهماني فرا رسيد. شاهزاده رو به تمام دخترا کرد و گفت من به هر کدوم از شما يه دانه گل ميدم و هر کس که ظرف شيش ماه زيباترين گل دنيا رو پرورش بده همسر من ميشه. دخترک فقير هم دانه را گرفت و اونو تو گلدون کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دخترک با تمام علاقه به گلدون ميرسيد و به اندازه بهش آب و آفتاب ميداد اما بي نتيجه بود و هيچ گلي سبز نشد.
سرانجام شيش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسيد. دخترک گلدون خالي خودش رو تو دستاش گرفت و توي صف ايستاد. اما دختراي ديگه هر کدوم با گلهاي بسار زيبا و جالبي که تو گلدون داشتند تو صف ايستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدون ها نگاه ميکرد اما از هيچ کدوم راضي نبود . تا اينکه نوبت به دخترک فقير رسيد . دخترک از اينکه گلي تو گلدون نداشت خجالت ميکشيد اما شاهزاده وقتي گلدون خالي رو ديد با تعجب و تحسين به دخترک خيره شد . رو به تمام دخترا کرد و گفت اين دختر ملکه آينده اين سرزمينه. همه متعجب شده بودن دختراي ديگه با گلدونهاي قشنگي که داشتن حرسشون گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن که اون دختر اصلا گلي تو گلدون نداره . شاهزاده گفت بله درسته که هيچ گلي توي اين گلدون سبز نشده اما بايد بدونيد که همه دانه هايي که من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نبايد گلي از اون دانه ها سبز ميشد . همه شما تقلب کرديد ولي اين دخترک زيبا به خاطر صداقتش سزاوارترين دختر اين سرزمينه
آنکه شنيد ، آنکه نشنيد.....
مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!" حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد ...............
بخــت بيــدار !
روزي روزگاري نه در زمان هاي دور، در همين حوالي مردي زندگي مي كرد كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد "بخت با من يار نيست" و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهبود نمي يابد. پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگري توانا برود.او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد. گرگ پرسيد: "اي مرد كجا مي روي؟"مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"گرگ گفت : "ميشود از او بپرسي كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناك مي شوم؟"مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.او رفت و رفت تا به مزرعه اي وسيع رسيد كه دهقاناني بسيار در آن سخت كار مي كردند.يكي از كشاورزها جلو آمد و گفت : "اي مرد كجا مي روي ؟"مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"كشاورز گفت : "مي شود از او بپرسي كه چرا پدرم وصيت كرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد بود، در صورتي كه در اين زمين هيچ گياهي رشد نميكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهكاري است ؟"مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهري رسيد كه مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.شاه آن شهر او را خواست و پرسيد : "اي مرد به كجا مي روي ؟"مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"شاه گفت : " آيا مي شود از او بپرسي كه چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسيار و سربازان شجاع تاكنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟"مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را كه در پي اش راه ها پيموده بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف كرد.جادوگر بر چهره مرد مدتي نگريست سپس رازها را با وي در ميان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بيدار شده است برو و از آن لذت ببر!"و مرد با بختي بيدار باز گشت...به شاه شهر نظاميان گفت : "تو رازي داري كه وحشت برملا شدنش آزارت مي دهد، با مردم خود يك رنگ نبوده اي، در هيچ جنگي شركت نمي كني، از جنگيدن هيچ نمي داني، زيرا تو يك زن هستي و چون مردم تو زنان را به پادشاهي نمي شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد.و اما چاره كار تو ازدواج است، تو بايد با مردي ازدواج كني تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردي كه در جنگ ها فرماندهي كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."شاه انديشيد و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نياز مرا دانستي با من ازدواج كن تا با هم كشوري آباد بسازيم."مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير تو نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!" و رفت...به دهقان گفت : "وصيت پدرت درست بوده است، شما بايد در زير زمين بدنبال ثروت باشي نه بر روي آن، در زير اين زمين گنجي نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست."كشاورز گفت: "پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است، بيا باهم شريك شويم كه نصف اين گنج از آن تو مي باشد."مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير گنج نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!" و رفت...سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را برايش تعريف كرد و سپس گفت: "سردردهاي تو از يكنواختي خوراك است اگر بتواني مغز يك انسان كودن و تهي مغز را بخوري ديگر سر درد نخواهي داشت!" شما اگر جاي گرگ بوديد چكار مي كرديد ؟ بله. درست است! گرگ هم همان كاري را كرد كه شايد شما هم مي كرديد، مرد بيدار بخت قصه ي ما را به جرم غفلت از بخت بيدارش دريد و مغز او را خورد.
ديوانگي است قصهي تقدير و بخت نيستاز نام سرنگون شدن و گفتن اين قضاستدر آسمان علم، عمل برترين پر استدر كشور وجود هنر بهترين غناستميجوي گرچه عزم تو ز انديشه برتر استميپوي گرچه راه تو در كام اژدهاستشعر از : پروين اعتصامي
نجات عشق
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"علم پاسخ داد: "زمان"عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند بسیار کند، بر آنها که میهراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق میوزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.
شانس زندگي
از شانسی که در زندگیت یک بار بهت رو میده مواظبت کن!
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهدکشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شددر وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!
نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !
نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت!!!
..: آخرین ارسال ها :..